گاه نوشته ها

مهدی دزفولی هستم، وبلاگ نویسی را از شهریور ماه 1382 آغاز کردم.علاوه بر وبلاگ نویسی، فعالیت های مختصر مطبوعاتی (همکاری با هفته نامه پنجره، فصلنامه ارغنون، روزنامه شرق و اعتماد) و مستند سازی هم داشته ام.پیش از این سردبیر سابق سایت خبری تحلیلی شفاف و مدیر اجرایی فصلنامه ارغنون بوده ام.

پیش از این 3 وبلاگ دیگر داشته ام که به دلایلی یا فعالیت آن ها متوقف شد و یا با فیلتر مواجه شدند و این وبلاگ چهارمین وبلاگی است که در آن می نویسم.امیدوار اینجا محلی برای تبادل آرا و نظرات مختلف باشد و بتوانم به صورت مستقیم نوشته های خودم را در اختیار دیگران قرار دهم.

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندان اوین» ثبت شده است

جاسوسی در لباس مجاهد!

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۱۷ ب.ظ

یادداشت جدیدم در خبرگزاری فارس را در اینجا و یا در سایت این خبرگزاری می توانید مطالعه نمائید. (+)

22 بهمن 1357 زمانیکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، به سرعت گروه ها و تشکیلاتی که سال ها بود به دلیل مشت های آهنین ساواک رژیم پهلوی متلاشی شده بودند و توانایی انجام حرکت های منسجم را از دست داده بودند، مجددا توانستند احیا شوند و شروع به قدرت یابی و عضو گیری کنند.

از بین این گروه ها مجاهدین خلق سابقه جالب تر و جدی تری داشت. گروهی که در میانه دهه پنجاه سابقه ترور افسران ارشد آمریکایی در تهران را داشت، دم از انقلابی گری و ملی گرایی اصیل می زد، سابقه حمایت از گروه های چپ در سرزمین های اشغالی فلسطین را داشت و خود را مبارزین مذهبی، با سابقه سال ها شکنجه در زندان های شاه می دانستند حالا در ماه های پس از پیروزی انقلاب تلاش داشتند خود را بازیابی کنند و به صحنه سیاسی کشور بازگردند.

هر هفته میتینگ های سیاسی سازمان مجاهدین خلق در دانشگاه تهران و دانشگاه صنعتی تهران (آریامهر سابق و شریف امروز) برگزار می‌شد و در فضای باز سال‌های بعد از پیروزی انقلاب، بسیاری از جوانان و چهره های مختلف نیز در این مراسم ها حضور پیدا می کردند.

در روزهای گرم ابتدایی تیرماه 1358 خبری مهم و جنجالی در روزنامه‌های تهران منتشر شد. حماد شیبانی از اعضای چریک های فدایی خلق به همراه سید محمدرضا سعادتی دستگیر شدند. اما اصل واقعه مربوط به اردیبهشت ماه آن سال بود که به دلیل اهمیت پرونده، خبر با چند ماه تاخیر منتشر شده بود تا از حجم جنجال ها کاسته شود و موضع رسمی تری درباره این پرونده اتخاذ شود.

البته نشریه مجاهد، ارگان رسمی سازمان مجاهدین خلق، خبر را در همان روزهای اردیبهشت ماه منتشر کرده بود، اما به دلیل ناقص بودن اطلاعات تا تیرماه آن سال خبر به صورت رسمی از کانال های شناخته شده اعلام نشده بود.

سید محمد رضا سعادتی از اعضای شناخته شده کادر رهبری مجاهدین خلق بود در ماه های منتهی به پیروزی انقلاب بود که در سال های پیش از پیروزی انقلاب سال ها سابقه زندان را داشت، از بنیانگذاران شرکت صنعتی نولکو در تهران بود که در خیابان روزولت شمالی ( مفتح شمالی کنونی) دفتر داشت. سال ها در ذوب آهن اصفهان که توسط شوروی ها تاسیس شده بود از ابتدای دهه چهل فعال و مشغول به کار بود و به دلیل رتبه برتر کنکور که داشت و از نفرات شناخته شده دانشکده فنی دانشگاه تهران بود، در میان چهره های دانشجویی و مبارز سیاسی شناخته شده و قابل احترام بود.

اما دلیل دستگیری سعادتی با این سوابق مبارزاتی و زندان های قبل از انقلاب چه بود؟ دادستانی تهران اعلام کرده بود سعادتی به دلیل جاسوسی و انتقال پرونده های محرمانه برای شوروی دستگیر و زندانی شده است. حماد شیبانی نیز به دلیل انتقال برخی از افراد و اسلحه از مرزهای غربی کشور در کردستان دستگیر شده بود و البته او چند ماه بعد آزاد شد.

اما سعادتی ماه ها در زندان ماند و پرونده اش ابعاد بیشتری پیدا کرد. در خاطرات عباس امیر انتظام که سال ها بعد در ابتدایی دهه 80 منتشر شد، آمده بود که روزی در اسفندماه 1357 یکی از ماموران سابق اداره هشتم ساواک به او مراجعه کرده بود و قصد اطلاع رسانی درباره یک دیدار مهم بین یکی از کارمندان سفارت شوروی در تهران با یک چهره سیاسی ایرانی را داد.

آن مامور ساواک نام آن فرد ایرانی را عبدالعلی اعلام کرد. خبر زمانیکه به نخست وزیر وقت یعنی مهندس مهدی بازرگان رسید دستور رسیدگی ویژه را صادر کرد و البته چون نام این فرد هم نام پسر خود (عبدالعلی بازرگان) بود مقداری ناراحت شد. از طریق دکتر ابراهیم یزدی و دکتر مصطفی چمران موضوع پیگیری شد و نتیجه آن شد که عبدالعلی در خیابان روزولت تهران به همراه مامور سازمان کا.گ. ب شوروی دستگیر شدند. مامور به دلیل داشتن مصونیت دیپلماتیک آزاد شد اما عبدالعلی که حالا مشخص شده بود محمد رضا سعادتی است به یک خانه امن در همان حوالی منتقل شد.

مامور دستگیری فردی به نام «ماشاالله قصاب» از چهره های پر حرف و حدیث ماه های ابتدایی انقلاب بود که برخی ها مدعی بودند با سفارت آمریکا در تهران در ارتباط است و بعدها تصاویر وی در کنار سفیر وقت آمریکا در تهران منتشر شد.

سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی که در فروردین ماه 1358 اعلام موجودیت کرده بود و از ابتدا درگیری های سیاسی جدی با مجاهدین خلق (بر سر اسم خود) داشتند، در اردیبهشت ماه همان سال بیانیه ای را صادر کرد و مدعی دستگیری یکی از اعضای سازمان با این مشخصات شده بود که وی در حال انتقال اطلاعات جاسوسی به مامور شوروی بوده است و از وی در مقابل این خدمات، درخواست تجهیزات شنود و جمع آوری اطلاعات مربوط به جاسوسان آمریکا در تهران را داشته است.

سازمان مجاهدین خلق در همان ماه های ابتدایی از امام (ره) و رهبران انقلاب می‌خواست که سعادتی سریعا آزاد شود و پیرامون پرونده وی جنجال های بسیاری درست شد و دائم این خط دنبال می شد که سعادتی جاسوسی نکرده است! حتی برخی ها مدعی شدند سعادتی در زندان شکنجه شده است و تحت فشارها اعتراقاتی را داشته است.

آیت الله طالقانی نیز تحت فشار تبلیغاتی مجاهدین در یک سخنرانی مدعی شد جرم سعادتی جاسوسی نیست و چرا هر جاسوسی در ایران دستگیر می شود مربوط به اردوگاه چپ ها و شوروی هاست و مگر آمریکا و انگلیس در ایران جاسوس ندارند؟

دادستان اول انقلاب یعنی مرحوم آیت الله احمد آذری قمی از دادستانی کنار رفته بود و سپس آیت الله محمدی گیلانی مشغول به کار شده بود و همین باعث آن شد تا پرونده سعادتی تا اواسط سال 1359 به جریان نیفتد. شهریور ماه 1359 اولین جلسه دادگاه به ریاست آیت الله سید حسین موسوی تبریزی و وکالت دکتر عبدالکریم لاهیجی به عنوان وکیل سعادتی قرار شد تشکیل شود اما به دلیل شروع جنگ در 31 شهریور ماه 1359، دادگاه به آبان ماه آن سال منتقل شد.

پس از چندین جلسه دادگاه و استماع سخنان سعادتی در دادگاه که پذیرفته بود با ماموران سفارت شوروی در تهران راتباط داشته است، بخشی از پرونده جاسوسی تیمسار معدوم احمد مقربی که در سال 1356 اعدام شده بود و برای شوروی از اهمیت ویژه ای برخوردار بود را به شوروی ها داده بود اما قصد وی کمک به کشور بوده است! سرانجام دادگاه حکم 10 سال زندان را برای وی تعیین کرد.

سعادتی از آذرماه 1359 در زندان اوین زندانی شد و طی دوران زندانش به صورت رسمی آغاز شد، و دائم توسط نشریات سازمان مجاهدین پیرامون وی فضاسازی و مظلومیت نمایی صورت می گرفت.

در بهار سال 1360 و با اوج گیری اتفاقات در تهران، سعادتی نیز در زندان دست به اعتصابات و تحصن زد. در تیرماه 1360 که سازمان وارد فاز مسلحانه شد، محمد کچویی نیز در زندان اوین توسط یک عامل نفوذی به نام کاظم افجه‌ای هزاری در 8 تیرماه 1360 به شهادت رسید.

بعدها در اعترافات دوستان افجه‌ای همانند مهدی آسمان تاب و با شهادت افرادی همانند تولیت مشخص شد سر نخ های اصلی برای شهادت کچویی توسط سعادتی به افجه ای داده شده بود و در اصل قرار بود اسدالله لاجوردی و آیت الله محمدی گیلانی نیز به شهادت برسند اما به دلیل فداکاری کچویی این اتفاق نیفتاد و در نهایت فقط کچویی به شهادت رسید.

بعدها نیز مشخص شد برخی دیگر از افراد از جمله میرآبی رئیس دفتر آیت الله گیلانی توسط برخی نفوذی ها شناسایی شده بود و اطلاعات زندان و محاکم دادگاه انقلاب از طریق نزدیکانش به بیرون درز پیدا می کرده است.

یک ماه بعد مجددا دادگاهی برای سعادتی در زندان اوین توسط مرحوم آیت الله محمدی گیلانی تشکیل شد و سعادتی در آن دادگاه به دلیل وقوع جرم ثانویه که مشارکت در ترور کچویی بوده است، محکوم به اعدام شد.

طبق گفته ها و شنیده های متعدد، شهید محمد علی رجایی که آن روزها تازه به ریاست جمهوری رسیده بود مخالف اعدام سعادتی بود و طبق تحلیل اطرافیان خود همانند بهزاد نبوی و خسرو قنبری تهرانی معتقد بود که سعادتی مخالف مشی مسلحانه سازمان است و چنین تحلیل می کند که در مقابل جمهوری اسلامی نباید دست به اسلحه شد.

تحلیلی که البته نگارنده در مصاحبه با افرادی همانند مرتضی الویری و جواد منصوری نتوانست اصل آن را تائید کند و در مصاحبه با بهزاد نبوی و خسروتهرانی و مصطفی تاج زاده نیز متوجه شد این چهره ها نیز پس از گذشت بیش از 3 دهه دیگر قائل به آن تحلیل ها نیستند.

در نهایت سعادتی در هفته اول مرداد ماه 1360 و در همان روزی که رجوی و بنی صدر از کشور گریختند در زندان اوین اعدام شد. چند روز بعد به ادعای سید اسدالله لاجوردی وصیت نامه ای از سعادتی در نشریات داخلی منتشر شد که در آن سعادتی به رهبری امام خمینی(ره) شهادت داده بود و مجاهدین را از رویارویی با جمهوری اسلامی برحذر داشته بود. گفته بود که موافق این نیست که جمهوری اسلامی تضعیف شود و هدف مجاهدین باید امپرالیسم آمریکا باشد و اسلحه ها و خشم انقلابی را به آن سو برد.

داستان محمدرضا سعادتی داستان پر فراز و نشیبی است که همچنان پس از 37 سال قابلیت بررسی جدی و عمیق را دارد. چهره ای که به ظاهر فعال سیاسی و مبارزاتی بود، در ماه های ابتدایی انقلاب به جرم جاسوسی برای شوروی دستگیر شد، در زندان اوین مشغول طی دوران زندان خود بود تا در تابستان سال 60 به جرم مشارکت در ترور محمد کچویی و شبکه سازی داخل زندان به اعدام محکوم شد.

سطر سطر پرونده سعادتی پر از حرف های جدی و قابل بررسی است. اینکه سازمان مجاهدین خلق از همان ماه ابتدایی پیروزی انقلاب وارد فاز جاسوسی به نفع بیگانگان شدند. اینکه به پرونده های دادستانی از طریق نفوذی های خود همانند اکبر طریقی دسترسی داشتند، اینکه چهره ای همانند آیت الله طالقانی تحت تاثیر آن ها بود و در دفتر وی نفوذ داشتند، اینکه برخی از چهره های سیاسی همانند عبدالکریم لاهیجی، عزت الله سحابی، سیمین دانشور و غلامحسین ساعدی و ... از آنها حمایت جدی می کردند و اینکه توانسته بودند با شبکه سازی در داخل نهادهای مختلف و زندان اوین ارتباط خود را با بیرون حفظ کنند و بتوانند به سادگی خط گیری و خط سازی کنند و در نهایت به مقابله مسلحانه با جمهوری اسلامی برخیزند اصلا مساله ای ساده نیست که بتوان از کنار آن عبور کرد.

مجاهدین خلق بعدها به عراق رفتند، با رژیم صدام همکاری کردند تا جمهوری اسلامی ایران را بتوانند شکست دهند اما به تمام آرمان ها ادعایی خود پشت کردند. از مبارزه علیه آمریکا به همکاری با آن رسیدند. از آرمان فلسطین دست کشیدند و عملا تبدیل به عناصر همپیمان با اسرائیل شدند و در نهایت نیز اسلامیت را نفی کردند و پوسته ای ظاهری را حفظ کردند.

در جاسوسی و عملیات های ترور نیز به تبحر رسیدند و تبدیل به نفراتی شدند که با آرمان اولیه مجاهدین در سال 1344 به تضاد یکصد و هشتاد درجه ای رسیدند.

بازخوانی پرونده این گروه و نفرات اصلی آن در سال های قبل و بعد از انقلاب نشان از سیر سینوسی و متضاد این گروه دارد که چگونه عده ای با ظاهر و اسم مجاهد و به ظاهر دلسوز و تحصیلکردگانی دغدغه مند تبدیل به عناصری ضد میهنی شدند که در صف دشمنان ملت خود قرار گرفتند و به همکاری با آنان نیز افتخار می کنند.

مجاهدین خلق همچنان تنها گروه اپوزیسیون داخلی است که به دلیل تشکیلاتی عمل کردند و سابقه بیش از 50 سال، توانایی ضربه زدن به جمهوری اسلامی را دارد و بازخوانی کارنامه و عملکرد 53 ساله آن از اهمیت ویژه ای برخوردار است. گروهی که روزی از بهترین و جدی ترین مبارزین بود و تفکرات آن در میان جوانان مذهبی تحصیلکرده طرفدار داشت تا امروز به اینجا رسیده است که علیه ملت و کشور خود هرکاری را انجام می دهد.

مصاحبه ای که با محمد علی امانی در ادامه مطالعه می فرمائید به مناسبت سالگرد ترور سید اسدالله لاجوردی می باشد که در خبرگزاری فارس منتشر کردم.(+)

محمد علی امانی معاون سیاسی لاجوردی


محمد علی امانی با آنکه در ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی سن و سال زیادی نداشته است اما به دلیل فعالیت های چشمگیر و قابل توجه و نزدیکی به افرادی همانند محمد کچویی و اسدالله لاجوردی خاطرات بکر و نابی از آن روزهای انقلاب اسلامی در حافظه دارد.

به مناسبت بازخوانی سالگرد شهادت اسدالله لاجوردی با وی مصاحبه ای را ترتیب دادیم تا روایت او از سالهای آشنایی با لاجوردی را جویا شویم. مصاحبه با امانی در یکی از روزهای مرداد ماه امسال در دفتر کار او در حزب موتلفه اسلامی انجام شده است که در ادامه بخش هایی از آن، از نظر شما می گذرد.

اگر اجازه بفرمائید مصاحبه را از معرفی خود شما آغاز کنیم. آقای امانی شما متولد چه سالی هستید؟

من محمد علی امانی هستم متولد 1339 فرزند آقای امانی از بزرگان موتلفه که سال 1380 مرحوم شدند.حاج آقای ما از قدمای موتلفه اسلامی بودند و ما هم طبعا به دلیل همین سابقه وارد انقلاب و جریانات انقلاب شدیم.

*آشنایی شما با شهید محمد کچویی از چه زمانی شروع شد؟

من شهید کچویی را پیش از انقلاب اسلامی می شناختم.از سال 1356 با ایشان آشنا شدم و سپس در سال 1357 در کمیته استقبال از حضرت امام (ره) با ایشان همکاری داشتیم.

بعد از انقلاب اسلامی هم ایشان در زندان قصر اول مشغول به فعالیت شدند و از تابستان سال 58 هم حکم گرفتند و به زندان اوین رفتند و شدند رئیس زندان اوین.ما در خدمت ایشان بودیم و از آن مقطع هم من خاطرات فراوانی دارم.در کنار شهید لاجوردی هم بودیم که ایشان در داستانی مشغول بودند و به دلیل اینکه از اعضای موتلفه هم بودند با ایشان هم خیلی صمیمی بودم.

ماجرای محمد رضا سعادتی چه بود؟به جرم جاسوسی دستگیر شده بود و بعدها هم بسیار معروف و جنجالی شد پرونده او و سال 1360 هم ظاهرا به دلیل نقشی که در ترور محمد کچویی داشت به اعدام محکوم شد.

سعادتی سال 58 به جرم جاسوسی برای شوروی دستگیر شد.برای منافقین هم خیلی اهمیت داشت این موضوع چون سعادتی از رهبران آنها بود و تقریبا هم رده مسعود رجوی در سازمان بود.

سال 59 محاکمه شد. البته شاید جالب باشد بدانید که سعادتی خودش در اوایل انقلاب بازجو بود و در زندان قصر فعالیت داشت و با دادستانی هم همکاری می کرد.

متاسفانه زمانی که آقای هادوی مسئول دادستانی تهران بودند منافقین وارد دادستانی شدند و به دلیل همین ورود هم توانستند سالهای بعد به انقلاب اسلامی آسیب های جبران ناپذیری وارد کنند.اینها در واقع توسط آقای هادوی وارد سیستم قضایی اول انقلاب شدند که سعادتی هم یکی از همین ها بود.

بعدها در سال 59 محاکمه شد و به 10 سال زندان محکوم شد و رئیس دادگاه او هم آقای موسوی تبریزی بود.

سال 60 زمانی که قیام مسلحانه منافقین اغاز شد او هم با ارتباطاتی که با فردی به نام افجه ای داشت به او ماموریت داد تا اعضای شاخص دادستانی که در زندان اوین مشغول فعالیت بودند همانند شهید لاجوردی و آیت الله گیلانی و ... را ترور کند.

از قضا شهید کچویی متوجه موضوع می شود و جانفشانی می کند و نمی گذارد نقشه افجه ای عملی شود و یک تیر به کتف کچویی می خورد و تیر دیگر به مغز او برخورد می کند و همین موضوع باعث شهادت محمد کچویی می شود.

کچویی تا شب در بیمارستان بوده است اما سرانجام به دلیل جراحات وارده به شهادت می رسد.

*این روایتی که از آقای جولایی نقل است در مورد شهید کچویی را قبول دارید؟

روایت ایشان ایراداتی دارد متاسفانه. اما ما در صحنه بودیم و خودمان هم موارد را دیده بودیم. کچویی زمانی که افراد برای صرف ناهار به دور استخر زندان رفته بودند، رفته بود از چشمه زندان در پارچ آب بریزد و برای افراد بیاورد.

همان لحظه کچویی اسلحه ای را بیرون آورده بود و به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران گفته بود که کچویی متوجه می شود و سریع به طرف او می‌رود.

بین اینها هم رابطه عاطفی وجود داشته است. چون کچویی به شدت با زندانیان رابطه عاطفی داشته است. زمانی که می رود به طرف افجه ای او هم می‌گوید حاج محمد جلو نیا که می‌زنم اما کچویی جلو می‌رود و او هم دو تیر بیشتر در اسلحه اش باقی نمانده بود که همان دو تیر را به محمد کچویی می‌زند. افراد دیگری هم در صحنه بودند که زخمی شده بودند ولی کچویی به شهادت می‌رسد.

بعد از این اتفاق بچه های دادستانی می خواستند به طرف افجه ای بروند و او را کتک بزنند به دلیل خشمی که از او داشتند که شهید لاجوردی مانع آنها می شود و چون هیکل درشتی هم داشته است محکم دست افجه ای را می گیرد که در نرود و او را به پشت بام زندان می برد که از آسیب رساندن بچه های دادستانی در امان باشد.

در همان لحظات یکی از بچه های دادستانی به شهید لاجوردی می گوید که شما الان عصبانی هستید و افجه ای را به من بسپارید که در همین لحظه افجه ای فرار می کند و خود را از پشت بام زندان که تقریبا سه طبقه بوده است به پایین پرتاب می کند و یک روز هم در کما بوده است که سرانجام می‌میرد.

*چطور شهید لاجوردی به این رسیده بود که سعادتی در این کار نقش داشته است؟.

آقای لاجوردی معتقد بود که این کار افجه‌ای سرخود نبوده است و او از جایی خط گرفته است و به همین دلیل دنبال عامل اصلی بود و از خیلی ها که با او به نوعی ارتباط داشتند بازجویی کرده بود که سرانجام فردی به نام مهدی آسمان تاب اعتراف کرده بود که می دانسته سعادتی و افجه‌ای با هم ارتباط داشته اند و افجه ای از سعادتی خط می گرفته است و به همین دلیل هم سعادتی دوباره محاکمه می شود و توسط آیت الله گیلانی محکوم به اعدام می‌شود و حکم سعادتی هم روزی اجرا می شود که مسعود رجوی و بنی صدر از ایران فرار کردند. اگر اشتباه نکنم روز 5 مرداد 1360 بوده است.

*افجه‌ای چطور اسلحه را به داخل زندان برده بود؟

افجه‌ای اولا از نگهبانان زندان بوده است و به اسلحه دسترسی داشت. بعد هم اینکه چند روز قبل از ترور ظاهرا گفته بود پایش شکسته است و گچ گرفته بوده و در همان گچ هم اسلحه را مخفی کرده بود و به مسئولین در زندان نزدیک شده بود تا آنها را ترور کند.

*داستان وساطت شهید رجایی در مورد اعدام نکردن سعادتی را در صورت امکان شرح می دهید؟

شهید رجایی آن روزها رئیس جمهور شده بودند و با آقای لاجوردی تماس می گیرند که یکی از دوستان من که نمی توانم اسم او را ببرم می خواهد با سعادتی قبل از اعدام صحبت کند و اگر می‌شود سعادتی را فعلا اعدام نکنید.

شهید لاجوردی هم که فردی تیز بین بوده است متوجه می‌شود منظور شهید رجایی بهزاد نبوی بوده است و سریع اشاره می‌کند که سعادتی را برای اعدام ببرند و و بعد به آقای رجایی می‌گوید که شرمنده، سعادتی اعدام شد و اگر زودتر می‌گفتید او را اعدام نمی کردند و الان نمی‌توانیم دیگر کاری کنیم.

*چرا شهید لاجوردی اصرار بر اعدام سعادتی داشته است؟

شهید لاجوردی اولا اصلا نظر مثبتی در مورد بهزاد نبوی نداشت. ایشان معتقد بود در دفعات قبل که نبوی با سعادتی دیدار داشته است اطلاعات زیادی به او داده است که به ضرر نظام بوده است و برای همین اجازه نداد که نبوی با سعادتی دیدار کند.

شما شاید بدانید که نبوی پیش از اعدام سعادتی چند باری با او دیدار داشته است و حرف هایی میان آنها رد و بدل شده است.

آن طوری هم که گفته می شود نبوی معتقد بوده است که اگر سعادتی اعدام نشود می تواند در سازمان منافقین انشعاب ایجاد کند و باعث کندی قیام مسلحانه آنها شود.بعد هم لاجوردی از این نگران بود که با فشار آنها سعادتی بعدا آزاد شود و یا کاری کنند که باز نظام این وسط ضرر کند.

*شما این نظر را قبول دارید؟

ببینید سعادتی از افرادی بوده است که در زندان قبل از انقلاب به نوعی رهبری معنوی خیلی از منافقین را بر عهده داشته است و این ها بسیار اسلحه جمع کرده بودند و علیه نظام هم در اوایل انقلاب تبلیغ کرده بودند.اگر سعادتی راه و روش دیگری داشت پس باید تا قبل از دستگیری سال 58 هم روش خود را تغییر می داد و هم از سازمان انتقاد می کرد اما ما چنین چیزی از او ندیدیم.البته در زندان نشان می داد به ظاهر که توبه کرده است و وصیت نامه هم نوشته بود اما خیلی نمی توان به اینها اعتماد کرد که او واقعا مسیر دیگر و نظر دیگری داشت.منافقین و به خصوص رهبران اصلی آنها آدم های به شدت خبیثی بودند که برای رسیدن به قدرت هر کاری می کردند.

*شهید لاجوردی معتقد بود بهزاد نبوی قدرت طلب است

*چرا شهید لاجوردی تا به این حد به بهزاد نبوی مشکوک بود که در مورد سعادتی و رابطه او با بهزاد چنین نظراتی داشت؟

شهید لاجوردی بهزاد را از سال‌های قبل می شناخت و فکر او را می دانست. لاجوردی معتقد بود که اینها می خواهند خودشان را به قدرت برسانند و برای همین هم مثلا در انفجار دفتر نخست وزیری هم نقش داشته اند.

اساسا لاجوردی تمام تلاش خود را هم کرد که بتواند اینها را محاکمه کند که برخی از افراد همانند آقای موسوی خوئینی ها و برخی های دیگر اجازه چنین کاری را ندادند و باعث شدند که پرونده نا سرانجام بماند.

در وصیت نامه ایشان هم اینها منعکس است به نوعی. وقتی می گویند که هم رجایی و باهنر را می‌کشند و هم به سوگشان می نشینند و ... .

بله اینها هم در وصیت نامه ایشان است و هم در عمل ایشان پیگیر بودند. شهید لاجوردی با رهبری و آقای هاشمی دیدارهایی داشتند که بتوانند پیگیر محاکمه متخلفین در پرونده نخست وزیری باشند.

حتی سال 63 که به ایشان فشار آوردند و ایشان را کنار گذاشتند هم ایشان به همین نکات اشاره کرده بودند.

*چرا می‌خواستند ایشان را کنار بگذارند و سرانجام هم موفق شدند؟

چون اقای لاجوردی مزاحم کار اینها بود. لاجوردی نه اجازه سوء استفاده می‌داد و نه اجازه می داد افراد بتوانند هر کاری دوست دارند بکنند.

*اینکه مطرح می شود ایشان به خاطر موضوع شکنجه ها کنار گذاشته شدند چیست؟

شما آقای لاجوردی را از نزدیک دیده بودید؟

نه متاسفانه!

خوب اگر شما ایشان را دیده بودید متوجه می شدید که این حرف ها صحیح نیست. ایشان به ظاهر چهره بسیار خشن و عبوثی داشتند اما به شدت شوخ بودند و خنده رو و با خیلی ها مزاح داشتند.حتی ایشان برخی از اوقات با زندانی ها در سلول ها می خوابیدند و می گفتند من وظیفه دارم از حال زندانی ها خبر داشته باشم و بدانم آنها چه می‌کشند تا بتوانم به آنها کمک کنم.به نظر شما چنین آدمی می تواند با این روحیه شکنجه گر باشد؟

*پس این حرف ها از کجا در آمد؟آقای انصاری نقل می کردند که امام با آقای لاجوردی صحبت کرده است که جمهوری اسلامی اگر روزی بخواهد سرنگون شود بهتر است بدون حرفهای حاشیه‌ای و اینها این اتفاق افتد و ما به کسی ظلمی نکنیم و شما بروید استعفا دهید.یا مثلا آقای دعایی نقل کرده بودند که برخی از زندانی ها ظاهرا در زندان به نفع نظام شعار می‌دادند اما آخرش آرام می گفتند زکی و این به دلیل فشارهایی بود که آقای لاجوردی آورده بود ...

تمام این حرف‌ها ساخته و پرداخته کسانی است که متاسفانه شناخت درستی از لاجوردی نداشتند. باند آقای منتظری متاسفانه مخالف آقای لاجوردی بود. البته آقای منتظری از قبل انقلاب شهید لاجوردی را می‌شناخت و با هم در زندان هم بودند اما منتظری تحت تاثیر دامادش و برادر دامادش ( سید مهدی هاشمی ) بود و آنها هم به شدت مخالف لاجوردی بودند و این حرف ها را علیه او در می آوردند.

امام (ره) یک زمانی آقای لاجوردی را خواستند و گفتند آقای لاجوردی این حرف ها چیست که در مورد شما می زنند؟ شهید لاجوردی هم با همان بیان خودش به امام گفته بود آقا بگذارید من حرفم را بزنم و اگر قانع نشدید من را عزل کنید.

لاجوردی گفته بود من احساس می کنم این انقلاب فرزند من است که عده ای آدم خوار دارند با انبور گوشت بدن او را تیکه تیکه می کنند و من احساس وظیفه می کنم با تمام قدرت از انقلاب و نظام دفاع کنم و امام (ره) به لاجوردی گفتند شما بروید و با قدرت در سمت خود باقی بمانید اما متاسفانه در اسفند سال 1363 ایشان از سمت خود با فشارهای مسئولان شورای عالی قضایی کنار گذاشته شدند.

*همان اتفاقات معروف هم در همان جلسه افتاده بود که عده ای خطاب به آقای صانعی که به دادستانی آمده بود گفته بودند مرگ بر سازشگر و صانعی هم عمامه خود را محکم بر زمین کوبیده بود و جلسه را ترک کرده بود؟

بله .این برای همین جلسه است البته آقای صانعی خیلی نقشی در موضوع کنار گذاشتن آقای لاجوردی نداشتند و افراد دیگری دخیل بودند؟

*برخی از افراد همانند آیت الله موسوی بجنوردی؟

حالا بگذریم. خیلی هم تمایلی به این نوع اسم بردنها ندارم.

*بعد که آقای لاجوردی کنار گذاشته شدند به جبهه رفتند؟

بله ایشان به جبهه رفتند و تا آخر جنگ هم تقریبا همین کارها و فعالیت ها را ادامه دادند و کار آزاد هم می کردند. زمانی که آیت الله یزدی به ریاست قوه قضائیه رسیدند از آقای لاجوردی دعوت کردند که ریاست سازمان زندان ها را قبول کردند که شهید لاجوردی اصلا تمایلی نداشت و خیلی به ایشان اصرار شد تا ایشان قبول کردند.

ایشان خیلی تمایل داشت تا دادستان شود تا همان پرونده معروف انفجار دفتر نخست وزیری را دوباره فعال کند که نشد متاسفانه. ایشان همیشه پیگیر این موضوع بودند و معتقد بودند نقش برخی از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب همانند بهزاد نبوی و خسرو قنبری تهرانی و علی اکبر تهرانی و تقی محمدی و ... در این پرونده اظهر من الشمس است. اما اینها توانسته بودند با حیله‌گری خود را برهانند.

ایشان خیلی هم روحیه ریاست نداشت و دوست داشت همان بازجو باشد اما بالاخره به اصرار رئیس سازمان زندان ها شدند و در این سمت هم سالها بودند و اتفاقا خوب هم کار کردند.

در زمان ایشان تعداد نیروهای سازمان زندان ها کم شد چون ایشان اعتقاد داشت می تواند زندان را با تعداد کم نیرو با خود زندانیان اداره کند و همین کار را هم به جد پیگیری کردند.

*اینکه گفته می شود روزی بهزاد نبوی به سراغ ایشان در نزدیکی زندان اوین رفته بود و بعدها به لاجوردی گفته بود که سید آمده بودم دم زندان عرض ارادتی کنم و نبودی و بعد شهید لاجوردی گفته بودند اگر یک روز به عمرم مانده باشد تو را محاکمه می کنم درست است؟

بله ظاهرا چنین حرفی رد و بدل شده بود چون عرض کردم شهید لاجوردی به شدت معتقد بودند که نقش بهزاد نبوی به خصوص در انفجار نخست وزیری برجسته است و او را آدم صالحی نمی دانستند.

*چه شد که آقای لاجوردی ماه ها قبل از ترور هم عزل شدند؟

به دلیل همان فشارها بود و اینکه ایشان دیگر با آن شرایط تمایل نداشت کار مدیریتی و اجرایی انجام دهد و به بازار رفت و کار آزاد خود را ادامه داد تا روز شهادت.

*این درست که برخی می گویند شهید لاجوردی به این دلیل به شهادت رسید که تمایل داشت و پیگیر این بود که مجددا پرونده 8 شهریور مفتوح شود؟

عرض کردم.ایشان به شدت پیگیر این موضوع بودند و شهادت ایشان هم بی ربط با این پرونده نبوده است.

*برخی ها شایعه ای را مطرح می کنند روزی که شهید لاجوردی به شهادت رسید فرزندان ایشان می گفتند حاج اسدالله به این دلیل ترور شد که پیگیر پرونده و عاملان 8 شهریور بود و به همین دلیل ایشان را زدند و بعد رهبری که این حرف به گوششان رسیده بود به خانواده ایشان تذکر داده بودند پرونده ای که بسته شده است را دوباره باز نکنید!

این حرف را من اولین بار است که می‌شنوم. اولا آیت الله خامنه ای به شدت شهید لاجوردی را قبول داشتند و در پیام ایشان به مناسبت شهادت شهید لاجوردی این وجود دارد.

ثانیا شهید لاجوردی به شدت پیرو رهبری بودند و در همه حال معقتد بودند باید کلام رهبری اطاعت شود بعد چطور می شود که رهبری حرفی زده باشند و ایشان هم می دانسته و عمل نکرده است؟ بعد تا جایی که همه می دانیم پرونده  8 شهریور هیچگاه بسته نشد بلکه مسکوت ماند و این هم به دلیل شرایط جنگ بود و الا همچنان پرونده می تواند با توجه به بدست آمدن اسناد و یا دستگیری محکومین اصلی همانند مسعود کشمیری مجددا مفتوح شود.

*اگر به خاطر داشته باشد رهبری در نماز جمعه چند وقت بعد از شهادت شهید لاجوردی از او تجلیل کردند و این نشان می دهد که لاجوردی مورد تائید رهبری بوده است.

بله فکر می‌کنم نماز جمعه فروردین سال 79 بوده است که اتفاقا همین چند هفته قبل فیلم آن را دیدم و رهبری در آن نماز جمعه فرموده بودند متاثر‌تر شدند زمانی که روزنامه ای در آلمان نوشته بود ترور لاجوردی ترور نبوده است بلکه کار یک گروه ناراضی داخلی بوده است!بله پس این نشان می دهد لاجوردی تخطی از کلام رهبری قطعا نداشته است.

*شهادت شهید لاجوردی چگونه بود؟

ایشان در 1 شهریور ماه 1377 در بازار تهران توسط دو جوان تحریک شده توسط منافقین که برای اینکار گمارده شده بودند به شهادت رسیدند.

*اینکه گفته می شود وزارت اطلاعات وقت هم در جریان این ترور و همچنین ترور صیاد شیرازی بوده است اما کاری نکرده را درست می دانید؟

من هم این را شنیدم اما نظری ندارم. روزی که آقای لاجوردی ترور شدند فردای آن روز روزنامه ایران خبری منتشر کرد که سید اسدالله لاجوردی کشته شد! این خبر را زمانی که آقای ناطق نوری شنید پیغام داد که آقای لاجوردی را از مقابل مجلس آن زمان که نزدیک میدان حر بود تشییع می کنیم و خود ایشان هم همانجا سخنرانی مفصلی کردند تا تو دهنی به کسانی باشد که چشم دیدن لاجوردی را نداشتند.

لاجوردی خار چشم کسانی بود که سالها او مچ آنها را باز کرده بود و آن گروه های سیاسی از لاجوردی ضربات سختی را خورده بودند.

*چون ظاهرا این موضوع بر می گردد به همان داستان وزارت اطلاعات دوران اصلاحات و تحولاتی که اصلاح طلبان می خواستند در وزارت اطلاعات ایجاد کنند.

بله اینها هم می تواند باشد.من در مورد تدفین شهید لاجوردی هم خاطره ای را بگویم و بحث را خاتمه دهیم. شهید لاجوردی زمانی که تدفین شدند در قطعه 72 تن بهشت زهرا، همان شب عده ای از منافقین به سراغ خادم آنجا رفته بودند که پیرمرد سید و افغانی بوده است و می خواستند او را اغفال کنند و جسد شهید لاجوردی را بربایند و مثلا به خارج ببرند و با این کار مانوری مثلا بدهند که ما چنین کاری کردیم که آن بنده خدا مقاومت کرده بود و آنها را فراری داده بود و به ما اطلاع داده بود.

ما هم بعد از این جریان آنجا را با بتن مسلح کردیم که اتفاق مشابهی رخ ندهد.این نشان می دهد که منافقین چقدر از وی کینه به دل داشتند که حتی می خواستند پیکر او را هم بربایند.در انتها لازم است که مجددا یاد و خاطره شهید لاجوردی و شهید کچویی را گرامی داریم و من از شما به دلیل این مصاحبه تشکر می کنم.

ممنون از اینکه فرصتی را برای مصاحبه فراهم کردید.

موفق باشید.