دیوانگی
زندگی با ما چه بازی های تلخی می کند عمر ما هم پای این دیوانگی سر می شود
...
پ.ن: تهران ، بیست و هشت آبان نود و چهار
زندگی با ما چه بازی های تلخی می کند عمر ما هم پای این دیوانگی سر می شود
...
پ.ن: تهران ، بیست و هشت آبان نود و چهار
در سال 1364(1985م) گروهی از مقامات بلند پایه شورای امنیت ملی آمریکا نظیر رابرت مک فارلین با همکاری سازمان سیا به سرپرستی ویلیام کیسی اجرای سیاست نزدیک سری به ایران را آغاز کردند. زمینه شکل گیری تمایل به نزدیکی مخفی و مذاکرات پنهانی در مقامات آمریکایی برای توافق با عناصر ایرانی از طریق مبادله قطعات نظامی به ایران در مقابل آزادی گروگان های آمریکایی در لبنان، متعاقب بروز بحران ناشی از تجاوز اسرائیل به جنوب لبنان و ظهور پدیده گروگان گیری غربی ها و ناتوانی آمریکا در حل این مشکل بود. (سلیمی بنی، صادق، ارمغان دموکراسی، قم: نشر معارف، 1383، ص303)
از آنجا که هیچ گونه کانال ارتباطی میان ایران و آمریکا برقرار نبود، آمریکایی ها سعی کردند از طریق فروش اسلحه به ایران در شرایطی که ایران نیاز مبرم به این تسلیحات داشت زمینه برقراری رابطه با ایران را فراهم کنند. آمریکایی ها امیدوار بودند که دولت مردان ایران به خاطر نیاز مبرمی که به سلاح های آمریکایی دارند دشمنی ها را کنار گذارده و زمینه برقراری رابطه با آمریکا را فراهم کنند. در این راستا بود که مک فارلین و همراهانش با مقداری تسلیحات و همچنین هدایای دیگر همچون کتاب انجیل امضا شده توسط ریگان و یک عدد کیک که به صورت کلیدی تهیه شده بود به ایران وارد شدند. به رغم عدم استقبال و پذیرش رسمی از هیأت آمریکایی توسط مقامات ایران و استقرار آنها پس از چند ساعت معطلی در یکی از هتل های تهران در تاریخ 4خرداد 1365(25 مه 1985م) مک فارلین و همراهان وی طی مدت چهار روز اقامت خود در تهران، پس از انجام هفت دور مذاکره با افراد ایرانی، سرانجام بدون حصول نتیجه، مجبور به ترک ایران شدند.
از مجموع گزارش ها چنین برمی آید که هیأت ایرانی مذاکرات خود را صرفا روی خرید سلاح و آزادی گروگان های آمریکایی در لبنان معطوف کرده بود، در حالی که هیأت آمریکایی هدف از سفر را ملاقات با مقامات طراز اول کشور و برقراری گفت و گوی مستقیم با سیاستگذاران و تصمیم گیرندگان اصلی قرار داده بود.(معبادی، حمید، چالش های ایران و آمریکا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381، ص124)
آقای هاشمی رفسنجانی ریاست وقت مجلس شورای اسلامی در این مورد گفتند: هدف آنها در اصل این بود که بیایند آن یخ های سردی که در روابط ایران و آمریکا ایجاد شده بود را ذوب کنند هدف نزدیک آنها این بود که ما را شفیع کنند در لبنان. آنها خواهش کردند که یکی از مسئولان کشور، آنها را بپذیرند ولی هیچ یک از مسئولان حاضر به ملاقات با آنان نشد. مک فارلین با عصبانیت گفته بود شانس در خانه شما آمده و مشکلاتتان را آماده ایم حل کنیم، فضای شما در تصرف هواپیماهای عراقی و چه و چه است و ما آمدیم مشکلات شما را حل کنیم. مک فارلین گفته بود من اگر رفته بودم روسیه که پوست بخرم گورباچف روزی سه بار با من ملاقات می کرد.نماینده مخصوص رئیس جمهور آمریکا آمده و یک کلام حاضر نیستید با آن صحبت کنید. ما گفتیم با شما صحبتی نداریم، شما آتش افروز این جنگ هستید شما مسئول مسائل کشور ما هستید ... .(نشریه خبرگزاری جمهوری اسلامی، چکیده اخبار و گزارش های مربوط به شکست تلاش آمریکا برای تجدید رابطه با ایران، اسفند ماه 1365ف ص4و6)
شکست دیپلماسی مک فارلین در این قضیه رسوایی بزرگ را برای دستگاه سیاست خارجی آمریکا به دنبال آورد. مهمترین پیامدهای این ماجرا عبارت بودند از: 1. نادیده گرفتن سیاست تحریم تسلیحاتی ایران از سوی واشینگتن، اعتبار ایالات متحده در نزد متحدینش را درهم شکست.
2. در صحنه داخلی ایالات متحده تنش های شدیدی در بین نهادها و مراکز تصمیم گیری به خصوص منازعات و کشمکش هایی بین گنکره و قوه مجریه رخ داد. پیامد داخلی مک فارلین آنچنان تلخ و شکننده بود که بسیاری از مقامات واشنگتن یا از مقام خود استعفا دادند یا با زیر سوال بردن رئیس جمهور تهدید به استعفای خود نمودند در میان استعفا دهندگان رئیس کاخ سفید، رئیس شورای امنیت ملی و دادستان کل به چشم می خورد در نهایت عامل اصلی و مجری حربه چماق و شیرینی یعنی مک فارلین نیز از شدت فشارهای وارده اقدام به خودکشی کرد.
3. به موازات افت پرستیژ و اعتبار آمریکا و تشتت به وجود آمده در سیاست خارجی این کشور، ابتکار عمل آن برای پایان دادن به جنگ نیز از بین می رفت. در مقابل، شوروی سابق با بهره برداری از وضعیت پیش آمده و شدت بخشیدن به حمایت های خود از عراق، درصدد به دست گرفتن ابتکار عمل برآمد.
4. افشای این ماجرا سبب بروز تنش در روابط عراق و آمریکا گردید. تلاش مخفیانه آمریکا برای نزدیکی به ایران بیش از هر کشور، عراق را تحت تأثیر قرار دارد.(سلیمی بنی، صادق، ارمغان دموکراسی، قم: نشر معارف، 1383، ص311-313)
انتقاد شدید دولت های متحد آمریکا به ویژه کشورهای عربی از ماجرای فروش اسلحه به ایران، فشار مداوم انکار عمومی، آزاد نشدن کلیه گروگانهای آمریکایی که در بازداشت جهاد اسلامی لبنان بودند و پافشاری مقامات ایران بر حل اختلافات با عراق در میدان های نبرد و پرهیز از حل سیاسی مسأله، همگی باعث شد که خسارات جبران ناپذیری بر اعتبار آمریکا وارد شود. از این رو این کشور سعی کرد با اتخاذ یک سیاست کاملا سرسختانه در قبال ایران بخشی از خسارات وارده بر اعتبار خویش را جبران نماید بدین ترتیب دولت ریگان حتی از تظاهر به بی طرفی نسبت به جنگ خودداری و با بهره گیری از نیروهای نظامی آمریکا، فعالانه به نفع عراق وعلیه ایران در جنگ دخالت کرد و از آن پس نیز حمله ایالات متحده آمریکا، بیش از پیش متوجه جمهوری اسلامی ایران گردید.(معبادی، حمید، چالش های ایران و آمریکا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381، ص126و127)
اما در مورد استعفای دولت موقت باید بگوییم در خصوص دلایل و انگیزه های استعفای بازرگان نظرات متفاوتی ابراز شده است. بسیاری از تحلیل گران بر این باورند که اشغال سفارت آمریکا عمده ترین عامل سقوط دولت موقت بوده است چون این حرکت مورد تأیید وسیع مردم، روحانیت و رهبر انقلاب بود و با معیارها و سیاست های لیبرال ها منافات داشت. لذا دولت موقت تنها چاره را در استعفا و کنارهگیری دید. در مقابل مهندس بازرگان وجود هرگونه رابطه بین اشغال سفارت آمریکا و استعفای دولت را منکر شده و گفت «عمل گروگان گیری دانشجویان کوچکترین تأثیری در تصمیم دولت موقت و تقدیم استعفای آن نداشته است».(بازرگان، مهدی، انقلاب ایران در دو حرکت، نشر مؤلف، 1363، ص95)
اما نمی توان مقارن بودن این دو حادثه را از روی تصادف به حساب آورد و به هر حال اشغال لانه جاسوسی چه به طور مستقیم و چه به طور غیرمستقیم تأثیر خود را بر روی استعفای دولت موقت گذاشت. البته ملاقات بازرگان رئیس دولت موقت و وزیر خارجه او دکتر یزدی با برژینسکی مشاور امنیت ملی کارتر در حاشیه جشن بیست و پنجمین سالگرد استقلال الجزایر در یازدهم آبان ماه 1358 ه.ش که بدون مشورت با امام(ره) صورت گرفت در تشدید مخالفت با دولت موقت تأثیرگذار بوده است این ملاقات بدون توجه به موضع گیری صریح رهبری سازش ناپذیر انقلاب اسلامی نسبت به آمریکا در پیام ارسالی به این اجلاس انجام شد. امام در پیام ارسالی درخواست کرده بود: سران و نمایندگان کشورهایی که در الجزایر جمع شده اید، بیایید متحد شویم و دست جنایتکاران چپ و راست که در رأس آن آمریکاست قطع نموده و اسرائیل را از ریشه برکنیم.»(روزنامه جمهوری اسلامی، 12/8/1358) این ملاقات با توجه به روابط بحرانی دو کشور در آن بر هه حساس زمانی و رفتار نامناسب آمریکا که باعث اوج گیری جو ضد آمریکایی در ایران شده بود، مفهومی جز عقب نشینی از مواضع انقلابی نداشت. از این رو با واکنش شدید افکار عمومی و مردم و گروه های انقلابی مواجه شد. اما آنچه در مورد مذاکره آقای بهشتی با آمریکایی ها مطرح نموده اید واقعیت نداشته و صحیح نیست و آقای بهشتی هیچ گونه ملاقاتی با آمریکاییها نداشتند.
برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به:
- ارمغان دموکراسی، صادق سلیمی بنی، قم: نشر معارف، 1383
- چالش های ایرانی و آمریکا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، حمید معبادی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381
- چکیده اخبار و گزارش های مربوط به شکست تلاش آمریکا برای تجدید رابطه با ایران، نشریه خبرگزاری جمهوری اسلامی، 1365
- سیری در جنگ ایران و عراق از آغاز تا پایان، محمد درودیان، تهران: مرکز تحقیقات و مطالعات جنگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی 1376
برای وبلاگم در تلگرام یک کانال درست کردم که دوستان علاقمند به این مباحث که بیشتر درباره فلسفه و تاریخ معاصر هست هم بتوانند در تلگرام این مباحث را در صورت علاقمندی پیگیری کنند.
شب گذشته مراسم یادبود شهید محمد کچویی ( مبارز مشهور پیش از انقلاب و اولین رئیس زندان اوین بعد از انقلاب که در 8 تیر ماه 1360 به شهادت رسید) در مسجد الرسول سعادت آباد برگزار شد.
این مراسم که تقریبا اولین مراسم برای محمد آقای کچویی بعد از سال 66-67 بود خیلی ها را دور هم جمع کرده بود.از دوستان قدیم و آشنایان محمد آقا تا بچه های دادستانی و زندان اوین.افرادی همانند هاشم رخ فر ، مجید قدوسی ، خلیل نیا ، عطا الله رئیسی ، اصغر تابنده و ... .
به امید خدا که با فراگیری بازخوانی سیره شهدای انقلاب اسلامی ،مجددا یاد و نام محمد کچویی نیز زنده شود.
در ادامه تصاویر مراسم دیشب که توسط سایت جماران منتشر شده است را مشاهده می کنید.
برای مطالعه گزارش خبری این مراسم که توسط سایت جماران نیز منتشر شده است می توانید اینجا را کلیک نمائید.


به مناسبت سالگرد انفجار دفتر نخست وزیری مصاحبه ای با محمد حسن غفوری فرد درباره این حادثه در خبرگزاری فارس منتشر کردیم که در اینجا نیز می توانید آن را مطالعه نمائید.
خبرگزاری فارس،محمد حسن غفوری فرد از اعضای دولت دوم بود که مدت کوتاهی در این دولت سمت وزیر نیرو را بر عهده داشت. غفوری فرد به دلیل نزدیک بودن به محمد علی رجایی و محمد جواد باهنر خاطرات فراوانی از ان روزها به خاطر دارد که به جهت بازخوانی این خاطرات در اردیبهشت ماه 1393 جلسه ای را با وی ترتیب دادیم تا خاطرات او را بررسی نمائیم.
بخشی از این خاطرات بازخوانی وقایع تابستان سال 1360 است که از نظر شما می گذرد:
*شما در دولت دوم انقلاب اسلامی که رئیس جمهور آن شهید رجایی و نخست وزیر آن شهید باهنر بود وزیر نیرو بودید.چطور شد که به وزارت نیرو رسیدید؟
من از قبل مرحوم آقای رجایی و باهنر را می شناختم. زمانی که استاندار خراسان بودم خوب با آقای رجایی که آن زمان نخست وزیر بودند آشنا بودم و آن زمان بنی صدر رئیس جمهور بود و همان زمان چون عضو حزب جمهوری اسلامی هم بودم با آقای باهنر هم آشنایی و رابطه نزدیکی داشتم.
این دو نفر هم قبل از انقلاب با هم اشنا و دوست بودند. تحصیلات من هم در آمریکا به گونه ای بود که می توانستم سمت های حساسی همچون وزارت را بر عهده بگیرم.
من در کابینه دوم به وزارت رسیدم و همانطور هم که میدانید دولت دوم عمر بسیار کوتاهی در حد 35-36 روز بیشتر نداشت. یعنی آقای رجایی دوم مرداد سال 60 به عنوان ریاست جمهور انتخاب شدند و 11 مرداد هم مراسم تحلیف و تنفیذ برگزار شد و ایشان هم 8 شهریور در انفجار دفتر نخست وزیری به شهادت رسیدند.
*شما روز انفجار هم در نخست وزیری حضور داشتید؟
من روزی که انفجار رخ داد در کنار آقای رجایی نبودم. ایشان در جلسه شورای امنیت ملی آن زمان بودند که انفجار حوالی ساعت 14.45 رخ داد.
آقای هاشمی که آن زمان رئیس مجلس بودند به من دستور دادند که پیگیر ماجرا باشم و ببینم چه اتفاقی برای آقایان رجایی و باهنر رخ داده است. ما به بیمارستان های مختلف رفتیم و سرانجام آن شب مشخص شد که یقینا آقایان رجایی و باهنر به شهادت رسیده اند. جنازه ها هم انقدر سوخته بود که قابل تشخیص نبود. آقای باهنر قد بلندتری از آقای رجایی داشت اما انقدر جنازه ها سوخته بود و مچاله شده بود که قابل تشخیص نبود کدامیک جنازه شهید رجایی است و کدامیک جنازه شهید باهنر است.شهید رجایی یک دندان طلایی داشتند که از روی آن دندان طلا مشخص شد که این جنازه شهید رجایی است.
*عامل انفجار ظاهرا مسعود کشمیری بوده است.شما با کشمیری آشنایی داشتید؟
من کشمیری را دیده بودم. فردی بود که به ظاهر متدین خودش را نشان می داد و کمتر گمانی میشد که او نفوذی باشد. روزی که انفجار رخ داد و با علایمی که بدست آمده بود مشخص شد که کشمیری عامل انفجار بوده است. تا دو سه روز خیلی مشخص نبود که او این کار را کرده است یا نه برای همین جنازه ای درست شد که گفتند مثلا این جنازه کشمیری است و او شهید شده است! خدا رحمت کند آقای مرتضایی فر را ایشان هم راه افتاده بود و شعار می داد خداحافظ رجایی خداحافظ باهنر خداحافظ کشمیری!!! یا شعار داده می شد آمریکا در چه فکریه؟ ایران پر از کشمیریه!
بعد مشخص شد همین کشمیری بمب را گذاشته است و فرار کرده و رفته است. آن روزها کشور هم واقعا وضعیت خاصی داشت. هر روز ترورهایی در این طرف و آن طرف صورت می گرفت و واقعا اوضاع بحرانی بود.
بلافاصله شورایی تشکیل شد و آقای مهدوی کنی به عنوان نخست وزیر منصوب شدند و تا حدود 1 ماه و چند روز هم این دولت ادامه حیات داد تا اینکه مقام معظم رهبری به عنوان رئیس جمهور برگزیده شدند و دولت سوم انقلاب اسلامی تشکیل شد.
*به نظر شما چرا کشمیری توانست تا بدین حد در نخست وزیری نفوذ کند؟
ببینید آن زمان خیلی گزینش ها درست و اصولی نبود و افراد می توانستند به سادگی در هر کجا که می خواهند نفوذ کنند.من به خاطرم هست که مثلا درحزب جمهوری اسلامی هم همین اتفاق رخ داد و کلاهی نفوذ کرده بود در حزب.
در برگه گزینش سوالی وجود داشت که شما مقلد چه کسی هستید و کلاهی هم صریحا نوشته بود من از کسی تقلید نمی کنم! و یا کلاهی اصلا از خودش عکسی نداده بود در پرونده و بعدا هم که عکسی از او منتشر شد مربوط به پرونده دانشجویی او در دانشگاه علم و صنعت بوده است.
کسی هم نرفته بود تا آن زمان پرونده گزینش او را بررسی کند و تازه بعد از این جریانات به پرونده او مراجعه شد و مشخص شد او از اول با قصد نفوذ وارد شده بود و برای همین هم سعی کرده بود از خود ردی به جا نگذارد.واقعا در پرونده کلاهی هیچ چیز خاصی در مورد او نبود و به سادگی داخل حزب رفته بود و کسی هم تحقیق نکرده بود که این آدم اصلا چه کسی است!
در مورد کشمیری هم این دقت ها نشده بود و بر اساس معرفی و شناخت افراد او را آورده بودند داخل نخست وزیری. همان روزها هم عده ای برای همین معرفی کشمیری دستگیر شدند و بازجویی پس دادند اما سرانجام پرونده به جای مشخصی نرسید و الان هم که 33 سال از آن روزها می گذرد پرونده انفجار نخست وزیری به نتیجه مشخصی نرسیده است.
*یعنی انقدر در کشور ولنگاری وجود داشته است که فردی به سادگی می توانست به دبیری شورای امنیت ملی برسد که سمت بسیار مهمی هم بوده است و بعد رئیس جمهور و نخست وزیر را ترور کند و از کشور فرار کند؟
نه البته من قبول دارم که دست های پنهانی در کار بوده است ولی واقعا گزینش ها در آن زمان گزینش درست و حسابی هم نبوده است دیگر! ما آن روزها خیلی نفوذی ها داشتیم که بعدها دستشان رو شد و حالا کشمیری یکی از مشهورترین آنها بود که توانست لطمه جدی هم به نظام وارد کند!
مصاحبه ای که با محمد علی امانی در ادامه مطالعه می فرمائید به مناسبت سالگرد ترور سید اسدالله لاجوردی می باشد که در خبرگزاری فارس منتشر کردم.(+)
محمد علی امانی با آنکه در ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی سن و سال زیادی نداشته است اما به دلیل فعالیت های چشمگیر و قابل توجه و نزدیکی به افرادی همانند محمد کچویی و اسدالله لاجوردی خاطرات بکر و نابی از آن روزهای انقلاب اسلامی در حافظه دارد.
به مناسبت بازخوانی سالگرد شهادت اسدالله لاجوردی با وی مصاحبه ای را ترتیب دادیم تا روایت او از سالهای آشنایی با لاجوردی را جویا شویم. مصاحبه با امانی در یکی از روزهای مرداد ماه امسال در دفتر کار او در حزب موتلفه اسلامی انجام شده است که در ادامه بخش هایی از آن، از نظر شما می گذرد.
اگر اجازه بفرمائید مصاحبه را از معرفی خود شما آغاز کنیم. آقای امانی شما متولد چه سالی هستید؟
من محمد علی امانی هستم متولد 1339 فرزند آقای امانی از بزرگان موتلفه که سال 1380 مرحوم شدند.حاج آقای ما از قدمای موتلفه اسلامی بودند و ما هم طبعا به دلیل همین سابقه وارد انقلاب و جریانات انقلاب شدیم.
*آشنایی شما با شهید محمد کچویی از چه زمانی شروع شد؟
من شهید کچویی را پیش از انقلاب اسلامی می شناختم.از سال 1356 با ایشان آشنا شدم و سپس در سال 1357 در کمیته استقبال از حضرت امام (ره) با ایشان همکاری داشتیم.
بعد از انقلاب اسلامی هم ایشان در زندان قصر اول مشغول به فعالیت شدند و از تابستان سال 58 هم حکم گرفتند و به زندان اوین رفتند و شدند رئیس زندان اوین.ما در خدمت ایشان بودیم و از آن مقطع هم من خاطرات فراوانی دارم.در کنار شهید لاجوردی هم بودیم که ایشان در داستانی مشغول بودند و به دلیل اینکه از اعضای موتلفه هم بودند با ایشان هم خیلی صمیمی بودم.
ماجرای محمد رضا سعادتی چه بود؟به جرم جاسوسی دستگیر شده بود و بعدها هم بسیار معروف و جنجالی شد پرونده او و سال 1360 هم ظاهرا به دلیل نقشی که در ترور محمد کچویی داشت به اعدام محکوم شد.
سعادتی سال 58 به جرم جاسوسی برای شوروی دستگیر شد.برای منافقین هم خیلی اهمیت داشت این موضوع چون سعادتی از رهبران آنها بود و تقریبا هم رده مسعود رجوی در سازمان بود.
سال 59 محاکمه شد. البته شاید جالب باشد بدانید که سعادتی خودش در اوایل انقلاب بازجو بود و در زندان قصر فعالیت داشت و با دادستانی هم همکاری می کرد.
متاسفانه زمانی که آقای هادوی مسئول دادستانی تهران بودند منافقین وارد دادستانی شدند و به دلیل همین ورود هم توانستند سالهای بعد به انقلاب اسلامی آسیب های جبران ناپذیری وارد کنند.اینها در واقع توسط آقای هادوی وارد سیستم قضایی اول انقلاب شدند که سعادتی هم یکی از همین ها بود.
بعدها در سال 59 محاکمه شد و به 10 سال زندان محکوم شد و رئیس دادگاه او هم آقای موسوی تبریزی بود.
سال 60 زمانی که قیام مسلحانه منافقین اغاز شد او هم با ارتباطاتی که با فردی به نام افجه ای داشت به او ماموریت داد تا اعضای شاخص دادستانی که در زندان اوین مشغول فعالیت بودند همانند شهید لاجوردی و آیت الله گیلانی و ... را ترور کند.
از قضا شهید کچویی متوجه موضوع می شود و جانفشانی می کند و نمی گذارد نقشه افجه ای عملی شود و یک تیر به کتف کچویی می خورد و تیر دیگر به مغز او برخورد می کند و همین موضوع باعث شهادت محمد کچویی می شود.
کچویی تا شب در بیمارستان بوده است اما سرانجام به دلیل جراحات وارده به شهادت می رسد.
*این روایتی که از آقای جولایی نقل است در مورد شهید کچویی را قبول دارید؟
روایت ایشان ایراداتی دارد متاسفانه. اما ما در صحنه بودیم و خودمان هم موارد را دیده بودیم. کچویی زمانی که افراد برای صرف ناهار به دور استخر زندان رفته بودند، رفته بود از چشمه زندان در پارچ آب بریزد و برای افراد بیاورد.
همان لحظه کچویی اسلحه ای را بیرون آورده بود و به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران گفته بود که کچویی متوجه می شود و سریع به طرف او میرود.
بین اینها هم رابطه عاطفی وجود داشته است. چون کچویی به شدت با زندانیان رابطه عاطفی داشته است. زمانی که می رود به طرف افجه ای او هم میگوید حاج محمد جلو نیا که میزنم اما کچویی جلو میرود و او هم دو تیر بیشتر در اسلحه اش باقی نمانده بود که همان دو تیر را به محمد کچویی میزند. افراد دیگری هم در صحنه بودند که زخمی شده بودند ولی کچویی به شهادت میرسد.
بعد از این اتفاق بچه های دادستانی می خواستند به طرف افجه ای بروند و او را کتک بزنند به دلیل خشمی که از او داشتند که شهید لاجوردی مانع آنها می شود و چون هیکل درشتی هم داشته است محکم دست افجه ای را می گیرد که در نرود و او را به پشت بام زندان می برد که از آسیب رساندن بچه های دادستانی در امان باشد.
در همان لحظات یکی از بچه های دادستانی به شهید لاجوردی می گوید که شما الان عصبانی هستید و افجه ای را به من بسپارید که در همین لحظه افجه ای فرار می کند و خود را از پشت بام زندان که تقریبا سه طبقه بوده است به پایین پرتاب می کند و یک روز هم در کما بوده است که سرانجام میمیرد.
*چطور شهید لاجوردی به این رسیده بود که سعادتی در این کار نقش داشته است؟.
آقای لاجوردی معتقد بود که این کار افجهای سرخود نبوده است و او از جایی خط گرفته است و به همین دلیل دنبال عامل اصلی بود و از خیلی ها که با او به نوعی ارتباط داشتند بازجویی کرده بود که سرانجام فردی به نام مهدی آسمان تاب اعتراف کرده بود که می دانسته سعادتی و افجهای با هم ارتباط داشته اند و افجه ای از سعادتی خط می گرفته است و به همین دلیل هم سعادتی دوباره محاکمه می شود و توسط آیت الله گیلانی محکوم به اعدام میشود و حکم سعادتی هم روزی اجرا می شود که مسعود رجوی و بنی صدر از ایران فرار کردند. اگر اشتباه نکنم روز 5 مرداد 1360 بوده است.
*افجهای چطور اسلحه را به داخل زندان برده بود؟
افجهای اولا از نگهبانان زندان بوده است و به اسلحه دسترسی داشت. بعد هم اینکه چند روز قبل از ترور ظاهرا گفته بود پایش شکسته است و گچ گرفته بوده و در همان گچ هم اسلحه را مخفی کرده بود و به مسئولین در زندان نزدیک شده بود تا آنها را ترور کند.
*داستان وساطت شهید رجایی در مورد اعدام نکردن سعادتی را در صورت امکان شرح می دهید؟
شهید رجایی آن روزها رئیس جمهور شده بودند و با آقای لاجوردی تماس می گیرند که یکی از دوستان من که نمی توانم اسم او را ببرم می خواهد با سعادتی قبل از اعدام صحبت کند و اگر میشود سعادتی را فعلا اعدام نکنید.
شهید لاجوردی هم که فردی تیز بین بوده است متوجه میشود منظور شهید رجایی بهزاد نبوی بوده است و سریع اشاره میکند که سعادتی را برای اعدام ببرند و و بعد به آقای رجایی میگوید که شرمنده، سعادتی اعدام شد و اگر زودتر میگفتید او را اعدام نمی کردند و الان نمیتوانیم دیگر کاری کنیم.
*چرا شهید لاجوردی اصرار بر اعدام سعادتی داشته است؟
شهید لاجوردی اولا اصلا نظر مثبتی در مورد بهزاد نبوی نداشت. ایشان معتقد بود در دفعات قبل که نبوی با سعادتی دیدار داشته است اطلاعات زیادی به او داده است که به ضرر نظام بوده است و برای همین اجازه نداد که نبوی با سعادتی دیدار کند.
شما شاید بدانید که نبوی پیش از اعدام سعادتی چند باری با او دیدار داشته است و حرف هایی میان آنها رد و بدل شده است.
آن طوری هم که گفته می شود نبوی معتقد بوده است که اگر سعادتی اعدام نشود می تواند در سازمان منافقین انشعاب ایجاد کند و باعث کندی قیام مسلحانه آنها شود.بعد هم لاجوردی از این نگران بود که با فشار آنها سعادتی بعدا آزاد شود و یا کاری کنند که باز نظام این وسط ضرر کند.
*شما این نظر را قبول دارید؟
ببینید سعادتی از افرادی بوده است که در زندان قبل از انقلاب به نوعی رهبری معنوی خیلی از منافقین را بر عهده داشته است و این ها بسیار اسلحه جمع کرده بودند و علیه نظام هم در اوایل انقلاب تبلیغ کرده بودند.اگر سعادتی راه و روش دیگری داشت پس باید تا قبل از دستگیری سال 58 هم روش خود را تغییر می داد و هم از سازمان انتقاد می کرد اما ما چنین چیزی از او ندیدیم.البته در زندان نشان می داد به ظاهر که توبه کرده است و وصیت نامه هم نوشته بود اما خیلی نمی توان به اینها اعتماد کرد که او واقعا مسیر دیگر و نظر دیگری داشت.منافقین و به خصوص رهبران اصلی آنها آدم های به شدت خبیثی بودند که برای رسیدن به قدرت هر کاری می کردند.
*شهید لاجوردی معتقد بود بهزاد نبوی قدرت طلب است
*چرا شهید لاجوردی تا به این حد به بهزاد نبوی مشکوک بود که در مورد سعادتی و رابطه او با بهزاد چنین نظراتی داشت؟
شهید لاجوردی بهزاد را از سالهای قبل می شناخت و فکر او را می دانست. لاجوردی معتقد بود که اینها می خواهند خودشان را به قدرت برسانند و برای همین هم مثلا در انفجار دفتر نخست وزیری هم نقش داشته اند.
اساسا لاجوردی تمام تلاش خود را هم کرد که بتواند اینها را محاکمه کند که برخی از افراد همانند آقای موسوی خوئینی ها و برخی های دیگر اجازه چنین کاری را ندادند و باعث شدند که پرونده نا سرانجام بماند.
در وصیت نامه ایشان هم اینها منعکس است به نوعی. وقتی می گویند که هم رجایی و باهنر را میکشند و هم به سوگشان می نشینند و ... .
بله اینها هم در وصیت نامه ایشان است و هم در عمل ایشان پیگیر بودند. شهید لاجوردی با رهبری و آقای هاشمی دیدارهایی داشتند که بتوانند پیگیر محاکمه متخلفین در پرونده نخست وزیری باشند.
حتی سال 63 که به ایشان فشار آوردند و ایشان را کنار گذاشتند هم ایشان به همین نکات اشاره کرده بودند.
*چرا میخواستند ایشان را کنار بگذارند و سرانجام هم موفق شدند؟
چون اقای لاجوردی مزاحم کار اینها بود. لاجوردی نه اجازه سوء استفاده میداد و نه اجازه می داد افراد بتوانند هر کاری دوست دارند بکنند.
*اینکه مطرح می شود ایشان به خاطر موضوع شکنجه ها کنار گذاشته شدند چیست؟
شما آقای لاجوردی را از نزدیک دیده بودید؟
نه متاسفانه!
خوب اگر شما ایشان را دیده بودید متوجه می شدید که این حرف ها صحیح نیست. ایشان به ظاهر چهره بسیار خشن و عبوثی داشتند اما به شدت شوخ بودند و خنده رو و با خیلی ها مزاح داشتند.حتی ایشان برخی از اوقات با زندانی ها در سلول ها می خوابیدند و می گفتند من وظیفه دارم از حال زندانی ها خبر داشته باشم و بدانم آنها چه میکشند تا بتوانم به آنها کمک کنم.به نظر شما چنین آدمی می تواند با این روحیه شکنجه گر باشد؟
*پس این حرف ها از کجا در آمد؟آقای انصاری نقل می کردند که امام با آقای لاجوردی صحبت کرده است که جمهوری اسلامی اگر روزی بخواهد سرنگون شود بهتر است بدون حرفهای حاشیهای و اینها این اتفاق افتد و ما به کسی ظلمی نکنیم و شما بروید استعفا دهید.یا مثلا آقای دعایی نقل کرده بودند که برخی از زندانی ها ظاهرا در زندان به نفع نظام شعار میدادند اما آخرش آرام می گفتند زکی و این به دلیل فشارهایی بود که آقای لاجوردی آورده بود ...
تمام این حرفها ساخته و پرداخته کسانی است که متاسفانه شناخت درستی از لاجوردی نداشتند. باند آقای منتظری متاسفانه مخالف آقای لاجوردی بود. البته آقای منتظری از قبل انقلاب شهید لاجوردی را میشناخت و با هم در زندان هم بودند اما منتظری تحت تاثیر دامادش و برادر دامادش ( سید مهدی هاشمی ) بود و آنها هم به شدت مخالف لاجوردی بودند و این حرف ها را علیه او در می آوردند.
امام (ره) یک زمانی آقای لاجوردی را خواستند و گفتند آقای لاجوردی این حرف ها چیست که در مورد شما می زنند؟ شهید لاجوردی هم با همان بیان خودش به امام گفته بود آقا بگذارید من حرفم را بزنم و اگر قانع نشدید من را عزل کنید.
لاجوردی گفته بود من احساس می کنم این انقلاب فرزند من است که عده ای آدم خوار دارند با انبور گوشت بدن او را تیکه تیکه می کنند و من احساس وظیفه می کنم با تمام قدرت از انقلاب و نظام دفاع کنم و امام (ره) به لاجوردی گفتند شما بروید و با قدرت در سمت خود باقی بمانید اما متاسفانه در اسفند سال 1363 ایشان از سمت خود با فشارهای مسئولان شورای عالی قضایی کنار گذاشته شدند.
*همان اتفاقات معروف هم در همان جلسه افتاده بود که عده ای خطاب به آقای صانعی که به دادستانی آمده بود گفته بودند مرگ بر سازشگر و صانعی هم عمامه خود را محکم بر زمین کوبیده بود و جلسه را ترک کرده بود؟
بله .این برای همین جلسه است البته آقای صانعی خیلی نقشی در موضوع کنار گذاشتن آقای لاجوردی نداشتند و افراد دیگری دخیل بودند؟
*برخی از افراد همانند آیت الله موسوی بجنوردی؟
حالا بگذریم. خیلی هم تمایلی به این نوع اسم بردنها ندارم.
*بعد که آقای لاجوردی کنار گذاشته شدند به جبهه رفتند؟
بله ایشان به جبهه رفتند و تا آخر جنگ هم تقریبا همین کارها و فعالیت ها را ادامه دادند و کار آزاد هم می کردند. زمانی که آیت الله یزدی به ریاست قوه قضائیه رسیدند از آقای لاجوردی دعوت کردند که ریاست سازمان زندان ها را قبول کردند که شهید لاجوردی اصلا تمایلی نداشت و خیلی به ایشان اصرار شد تا ایشان قبول کردند.
ایشان خیلی تمایل داشت تا دادستان شود تا همان پرونده معروف انفجار دفتر نخست وزیری را دوباره فعال کند که نشد متاسفانه. ایشان همیشه پیگیر این موضوع بودند و معتقد بودند نقش برخی از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب همانند بهزاد نبوی و خسرو قنبری تهرانی و علی اکبر تهرانی و تقی محمدی و ... در این پرونده اظهر من الشمس است. اما اینها توانسته بودند با حیلهگری خود را برهانند.
ایشان خیلی هم روحیه ریاست نداشت و دوست داشت همان بازجو باشد اما بالاخره به اصرار رئیس سازمان زندان ها شدند و در این سمت هم سالها بودند و اتفاقا خوب هم کار کردند.
در زمان ایشان تعداد نیروهای سازمان زندان ها کم شد چون ایشان اعتقاد داشت می تواند زندان را با تعداد کم نیرو با خود زندانیان اداره کند و همین کار را هم به جد پیگیری کردند.
*اینکه گفته می شود روزی بهزاد نبوی به سراغ ایشان در نزدیکی زندان اوین رفته بود و بعدها به لاجوردی گفته بود که سید آمده بودم دم زندان عرض ارادتی کنم و نبودی و بعد شهید لاجوردی گفته بودند اگر یک روز به عمرم مانده باشد تو را محاکمه می کنم درست است؟
بله ظاهرا چنین حرفی رد و بدل شده بود چون عرض کردم شهید لاجوردی به شدت معتقد بودند که نقش بهزاد نبوی به خصوص در انفجار نخست وزیری برجسته است و او را آدم صالحی نمی دانستند.
*چه شد که آقای لاجوردی ماه ها قبل از ترور هم عزل شدند؟
به دلیل همان فشارها بود و اینکه ایشان دیگر با آن شرایط تمایل نداشت کار مدیریتی و اجرایی انجام دهد و به بازار رفت و کار آزاد خود را ادامه داد تا روز شهادت.
*این درست که برخی می گویند شهید لاجوردی به این دلیل به شهادت رسید که تمایل داشت و پیگیر این بود که مجددا پرونده 8 شهریور مفتوح شود؟
عرض کردم.ایشان به شدت پیگیر این موضوع بودند و شهادت ایشان هم بی ربط با این پرونده نبوده است.
*برخی ها شایعه ای را مطرح می کنند روزی که شهید لاجوردی به شهادت رسید فرزندان ایشان می گفتند حاج اسدالله به این دلیل ترور شد که پیگیر پرونده و عاملان 8 شهریور بود و به همین دلیل ایشان را زدند و بعد رهبری که این حرف به گوششان رسیده بود به خانواده ایشان تذکر داده بودند پرونده ای که بسته شده است را دوباره باز نکنید!
این حرف را من اولین بار است که میشنوم. اولا آیت الله خامنه ای به شدت شهید لاجوردی را قبول داشتند و در پیام ایشان به مناسبت شهادت شهید لاجوردی این وجود دارد.
ثانیا شهید لاجوردی به شدت پیرو رهبری بودند و در همه حال معقتد بودند باید کلام رهبری اطاعت شود بعد چطور می شود که رهبری حرفی زده باشند و ایشان هم می دانسته و عمل نکرده است؟ بعد تا جایی که همه می دانیم پرونده 8 شهریور هیچگاه بسته نشد بلکه مسکوت ماند و این هم به دلیل شرایط جنگ بود و الا همچنان پرونده می تواند با توجه به بدست آمدن اسناد و یا دستگیری محکومین اصلی همانند مسعود کشمیری مجددا مفتوح شود.
*اگر به خاطر داشته باشد رهبری در نماز جمعه چند وقت بعد از شهادت شهید لاجوردی از او تجلیل کردند و این نشان می دهد که لاجوردی مورد تائید رهبری بوده است.
بله فکر میکنم نماز جمعه فروردین سال 79 بوده است که اتفاقا همین چند هفته قبل فیلم آن را دیدم و رهبری در آن نماز جمعه فرموده بودند متاثرتر شدند زمانی که روزنامه ای در آلمان نوشته بود ترور لاجوردی ترور نبوده است بلکه کار یک گروه ناراضی داخلی بوده است!بله پس این نشان می دهد لاجوردی تخطی از کلام رهبری قطعا نداشته است.
*شهادت شهید لاجوردی چگونه بود؟
ایشان در 1 شهریور ماه 1377 در بازار تهران توسط دو جوان تحریک شده توسط منافقین که برای اینکار گمارده شده بودند به شهادت رسیدند.
*اینکه گفته می شود وزارت اطلاعات وقت هم در جریان این ترور و همچنین ترور صیاد شیرازی بوده است اما کاری نکرده را درست می دانید؟
من هم این را شنیدم اما نظری ندارم. روزی که آقای لاجوردی ترور شدند فردای آن روز روزنامه ایران خبری منتشر کرد که سید اسدالله لاجوردی کشته شد! این خبر را زمانی که آقای ناطق نوری شنید پیغام داد که آقای لاجوردی را از مقابل مجلس آن زمان که نزدیک میدان حر بود تشییع می کنیم و خود ایشان هم همانجا سخنرانی مفصلی کردند تا تو دهنی به کسانی باشد که چشم دیدن لاجوردی را نداشتند.
لاجوردی خار چشم کسانی بود که سالها او مچ آنها را باز کرده بود و آن گروه های سیاسی از لاجوردی ضربات سختی را خورده بودند.
*چون ظاهرا این موضوع بر می گردد به همان داستان وزارت اطلاعات دوران اصلاحات و تحولاتی که اصلاح طلبان می خواستند در وزارت اطلاعات ایجاد کنند.
بله اینها هم می تواند باشد.من در مورد تدفین شهید لاجوردی هم خاطره ای را بگویم و بحث را خاتمه دهیم. شهید لاجوردی زمانی که تدفین شدند در قطعه 72 تن بهشت زهرا، همان شب عده ای از منافقین به سراغ خادم آنجا رفته بودند که پیرمرد سید و افغانی بوده است و می خواستند او را اغفال کنند و جسد شهید لاجوردی را بربایند و مثلا به خارج ببرند و با این کار مانوری مثلا بدهند که ما چنین کاری کردیم که آن بنده خدا مقاومت کرده بود و آنها را فراری داده بود و به ما اطلاع داده بود.
ما هم بعد از این جریان آنجا را با بتن مسلح کردیم که اتفاق مشابهی رخ ندهد.این نشان می دهد که منافقین چقدر از وی کینه به دل داشتند که حتی می خواستند پیکر او را هم بربایند.در انتها لازم است که مجددا یاد و خاطره شهید لاجوردی و شهید کچویی را گرامی داریم و من از شما به دلیل این مصاحبه تشکر می کنم.
ممنون از اینکه فرصتی را برای مصاحبه فراهم کردید.
موفق باشید.
این برشی از صفحه اول روزنامه اطلاعات 14 مرداد سال 1360 است.تنها با یک خوانش سریع از این صفحه روزنامه می توان به گذر سریع و با شدت اتفاقات در آن روزها پی برد.
ترور حسن آیت نماینده دوره اول مجلس شورای اسلامی با بیش از 60 گلوله ، تشکیل کابینه شهید باهنر تنها 45 روز پس از عزل بنی صدر و انتخاب محمد علی رجایی به عنوان دویم رئیس جمهور ایران، خبر جبهه های جنگ و کشف خانه های تیمی گروه های مخالف جمهوری اسلامی ایران.همه اینها نشان می دهد آن روزهای سال 1360 تا چه حد بحرانی و پر از حادثه بوده است.
34 سال پیش در این روز سید حسن آیت نماینده جنجالی دوره اول مجلس شورای اسلامی ترور شد و به شهادت رسید و حدود 3 هفته بعد از آن نیز محمد جواد باهنر به همراه محمد علی رجایی در انفجار دفتر نخست وزیری به شهادت رسیدند.
گاهی فکر می کنم اگر سیل این اتفاقات میخواست در کشور دیگری رخ دهد چه می شد؟یا این اتفاقات در چند ده سال در یک کشور دیگر می توانست رخ دهد؟