گاه نوشته ها

مهدی دزفولی هستم، وبلاگ نویسی را از شهریور ماه 1382 آغاز کردم.علاوه بر وبلاگ نویسی، فعالیت های مختصر مطبوعاتی (همکاری با هفته نامه پنجره، فصلنامه ارغنون، روزنامه شرق و اعتماد) و مستند سازی هم داشته ام.پیش از این سردبیر سابق سایت خبری تحلیلی شفاف و مدیر اجرایی فصلنامه ارغنون بوده ام. فارغ التحصیل کارشناسی ارشد فسلفه علم و طلبه حوزه هم می باشم. علاوه بر این فعالیت های پاره وقت، مشغول فعالیت در یک پروژه فنی مهندسی می باشم و علایقم در حوزه تحقیق و پژوهش را پیگیری می کنم.پیش از این 3 وبلاگ دیگر داشته ام که به دلایلی یا فعالیت آن ها متوقف شد و یا با فیلتر مواجه شدند و این وبلاگ چهارمین وبلاگی است که در آن می نویسم.امیدوار اینجا محلی برای تبادل آرا و نظرات مختلف باشد و بتوانم به صورت مستقیم نوشته های خودم را در اختیار دیگران قرار دهم.

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

چرا اسدالله لاجوردی باید ترور می شد؟

يكشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۰۸ ب.ظ

سید اسدالله لاجوردی

در روز اول شهریور سال ۱۳۷۷، اسدالله لاجوردی دادستان اسبق تهران و رییس سابق سازمان امور زندان‌ها ترور شد.این ترور آغاز مجدد بازخوانی هایی در مورد لاجوردی و دشمنان او بود که چرا وی باید در اولین سالگرد دولت اصلاحات ترور می شد و چه کسانی از ترور او در حالی که او هیچ سمت رسمی در آن سالها نداشت سود می بردند؟ در این مقاله تلاش می شود به این سوال پاسخ داده شود که ترور لاجوردی چگونه رقم خورد و اثرات ترور او چه بود؟

 سید اسدالله لاجوردی، سال ۱۳۱۴ هجری شمسی در خانه پدرش علی‌اکبر لاجوردی که به هیزم‌فروشی شاغل بود، در جنوب تهران متولد شد. پس از ۶ سال تحصیل در دوره ابتدایی در سال ۱۳۲۷ در حالی که جوانی ۱۴-۱۳ ساله بود به دبیرستان رفت. دوران تحصیل او در دبیرستان همزمان بود با عملیات نیروهای یهودی در سرزمین‌های فلسطینی که اعتراضات بسیاری را در منطقه برانگیخت. اولین فعالیت سیاسی لاجوردی در این سن شکل گرفت که به همراه پدر در تظاهرات اعتراضی که به دعوت آیت‌الله کاشانی در مسجد شاه تهران برگزار شده بود، شرکت کرد.
لاجوردی در دومین سال تحصیل در دبیرستان‌، ترک تحصیل کرد و در کنار پدر به کار مشغول شد. با این همه‌، درس را در منزل به صورت فراگیری علوم قدیمه ادامه داد. علاوه بر این ادبیات عرب و علوم حوزوی را در حد کفایه فراگرفت و جلسات تفسیر قرآن در منزلش تشکیل داد. اسدالله لاجوردی از شاگردان شهید بهشتی و مطهری بود و در شکل‌گیری جمعیت مؤتلفه اسلامی نقش اساسی داشت‌. پس از ترور حسنعلی منصور، نخست‌وزیر وقت در بهمن ۱۳۴۳ بسیاری از اعضای این جمعیت از جمله اسدالله لاجوردی دستگیر شدند. صادق امانی که شوهر خواهر لاجوردی بود به همراه بخارایی، نیک‌نژاد، هرندی در سحرگاه ۲۶ خرداد توسط رژیم شاه اعدام شدند. شهید عراقی و هاشم امانی با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شدند. حبیب عسگر اولادی و ابوالفضل حاج حیدری و دو نفر دیگر به حبس ابد، آیت‌الله انواری به ۱۵ سال، احمد شهاب به ۱۰ سال و یک نفر به ۵ سال محکوم شدند. اسدالله لاجوردی هم به همراه برادرش سید مرتضی لاجوردی دستگیر و به زندان قزل قلعه منتقل شد. لاجوردی بیش از ۱۰۰ روز در انفرادی بود و در این مدت کمرش بر اثر شکنجه‌هایی که متحمل شد، شکست و چشمش نیز آسیب دید. او که در این مدت اعترافی نکرده بود، سرانجام پس از محاکمه به ۱۸ ماه حبس تادیبی محکوم شد.

لاجوردی پس از آزادی‌، جلسات تفسیر قرآن را از سر گرفت‌. براساس گزارش ساواک «سید که در بازار جعفری به دستمال‌فروشی و روسری‌فروشی اشتغال داشت‌، منزل خود را به محل گردهمایی افراد مذهبی‌، مبارز و آشنا به مبانی دینی تبدیل کرده بود

در فاصله سال‌های ۴۴ تا ۴۹ دوره ساماندهی تشکیلات مسلحانه زیرزمینی بود و لاجوردی در برقراری ارتباط میان شهید مطهری با گروه‌های مخفی اسلامی مسلح و سیاسی نقش‌آفرین بود. یکی از این گروه‌ها در جریان مسابقه فوتبال ایران و اسرائیل در اردیبهشت ۱۳۴۹ وارد عمل شد. در این بازی ایران پیروز شد و مردم از فوتبالیست‌های خود که اسرائیل را شکست دادند تجلیل کردند ولی علیه اسرائیل در ورزشگاه امجدیه (شهید شیرودی فعلی) و اطراف آن به شدت تظاهرات کردند و پس از اتمام مسابقه با پلاکارد‌ها (پرده‌های شعاری) که علیه اسرائیل بود در سه گروه تظاهرات‌کنان در تهران به راه افتادند. یک گروه به جنوب شهر رفتند. گروه دوم به شمال شهر رفته و شعار سر دادند بدون اینکه رژیم کاری بتواند بکند. گروه سوم که توسط موتلفه اسلامی اداره می‌شد، در اطراف ورزشگاه تا ساعت‌ها فعال بود و سپس به طرف خیابان سعدی آمد و در طول تظاهرات این گروه بود که بمبی در مقابل شرکت ال آل (شرکت هواپیمایی اسرائیل) در خیابان روزولت آن روز (خیابان مفتح کنونی)  منفجر کرد و شیشه‌های شرکت مذکور را درهم شکست.
با دستگیری تعدادی از افراد، گروه مورد شناسایی ساواک قرار گرفت. از این گروه مسلح، دستگاه‌های پلی‌کپی، اسلحه و امکانات تخریبی به دست ساواک افتاد و اسدالله لاجوردی همراه عده‌ای دیگر دستگیر شد و عزت شاهی یکی دیگر از اعضای موثر موتلفه اسلامی که در مدیریت این گروه هم نقش داشت متواری شد. لاجوردی که بار دیگر بعد از روزها شکنجه، به ۴ سال حبس انفرادی محکوم شده بود در داخل زندان نیز به آموزش مبانی دینی به زندانیان پرداخت‌ و به همین علت نیز به زندان مشهد انتقال داده شد و بخشی از محکومیت خود را در آن شهر گذراند.در همان سالهای ابتدایی دهه پنجاه با محمد کچویی آشنا شد و این آشنایی در سالها بعد تاثیرات مهمی در زندگی هر دوی آنها داشت.

 
لاجوردی در فروردین ۱۳۵۳ از زندان آزاد شد و در اسفند‌‌ همان سال مجدداً بازداشت شد. اتهام او این بار «فعالیت‌های زیرزمینی و همچنین خودداری از پاسخگویی راجع به اقدامات خرابکارانه خود» بود و به ۱۸ سال حبس جنایی محکوم شد. او در این دوره از زندان خود، با اعضای سازمان مجاهدین خلق آشنا شد و به مقابله با انحرافات فکری آنان پرداخت.

لاجوردی به همراه بسیاری از زندانیان در مرداد ۱۳۵۶ آزاد شد. او در کنار شهید مهدی عراقی ، شهید صادق اسلامی و محمد کچویی  از مسئولان انتظامات کمیته استقبال از امام خمینی بودند.با پیروزی انقلاب اسلامی محمد کچویی در زندان قصر مشغول به فعالیت می شود و از ابتدای سال 58 وی با دریافت حکمی ریاست اوین را بر عهده میگیرد و سپس اسدالله لاجوردی از ۲۰ شهریور ۱۳۵۹ با نظر مساعد امام خمینی و آیت‌الله بهشتی دادستان انقلاب تهران شد و در این سمت به مبارزه جدی با عوامل سازمان مجاهدین خلق (منافقین) که در ان زمان ترور مسؤلان را در دستور کار خود قرار داده بودند، پرداخت. 8 تیر ماه 1360 محمد کچویی در زندان اوین به شهادت می رسد و محمد رضا سعادتی از عوامل اصلی مجاهدین خلق به عنوان عامل تحریک ترور محمد کچویی شناخته می شود و با حکم آیت الله محمد گیلانی به اعدام محکوم می شود.سعادتی که سال 58 به جرم جاسوسی برای شوروی دستگیر شده بود در سال 59 به 10 سال زندان محکوم شد و سید حسین موسوی تبریزی حکم او را صادر نمود.سعادتی که روزگاری در دادستانی تهران در ابتدای پیروزی انقلاب خود بازجو بوده است حالا مورد بازجویی افرادی همانند بیژن تاجیک قرار میگیرد.سعادتی سرانجام به دلیل ایفای نقش در ترور محمد کچویی در 5 مرداد 1360 ( روز فرار بنی صدر و رجوی از ایران) اعدام می شود.سعادتی که در زندان پیش از انقلاب تاریخ معاصر تدریس می کرده است استادی افرادی همانند بهزاد نبوی را بر عهده داشته است و همین سابقه باعث می شود نبوی وساطت زیادی را انجام دهد تا او اعدام نشود اما تلاش های او نتیجه ای در بر ندارد.1 ماه بعد در 8 شهریور 1360 بمبی در دفتر نخست وزیری منفجر می شود و رئیس جمهور وقت و نخست وزیر به شهادت می رسند و انگشت اشاره ها به سمت مسعود کشمیری دبیر شورای عالی امنیت ملی وقت ( عامل نفوذی ) می رود و لاجوردی مسئول پیگیری پرونده می شود و سپس به دلیل اعمال نفوذهایی که برای به کارگیری کشمیری در نخست وزیری صورت گرفته بود طیف گسترده ای از افراد نخست وزیری همانند خسرو قنبری تهرانی ، بیژن تاجیک ، سعید حجاریان ، بهزاد نبوی ، نادر قوچکانلو ، تقی محمدی و ... متهم به دخالت در حادثه نخست وزیری می شوند و لاجوردی پیگیری سختی برای به نتیجه رسیدن پرونده انجام می دهد ‌ اما در دی ۱۳۶۳ توسط شورای عالی قضایی از مناصبش کنار گذاشته می شود و در سال 1365 تمامی متهمین پرونده آزاد می شوند و تقی محمدی به نحو مشکوکی در زندان کشته می شود! اگر روزی بیژن تاجیک بازجوی اسرار آمیز پرونده محمد رضا سعادتی بوده است و دوستان سعادتی رایزنی هایی را برای آزادی او انجام داده بودند اما حالا تاجیک و دوستانش متهمین یکی از مهم ترین پرونده های تاریخ معاصر ایران شده بودند.

در مورد ماجرای عزل لاجوردی روایت‌ها مختلف است. مجید انصاری می‌گوید پس از اینکه شورای عالی قضایی تهیه گزارش از وضعیت زندان‌ها را به وی سپرد، پس از گفت‌وگوی مستقیم با صد زندانی سیاسی از زندان‌های مختلف، به امام، رئیس‌جمهور و رئیس مجلس گزارشی می‌دهد که از بروز تخلفاتی در برخورد با زندانیان حکایت دارد و همین گزارش موجبات برکناری لاجوردی را فراهم می‌کند. وی می‌گوید: «من در آن زمان برای ایجاد گشایش در امر زندانیان و پرسنل زندان درخواستی از حضرت امام کردم که نیازمند امکانات بسیار وسیع و باارزشی بود همین‌ که من خدمت امام این درخواست را مطرح کردم بدون معطلی حضرت امام به مسئول بنیاد آن زمان و نیز نخست‌وزیر دستور دادند که امکانات در اختیار ما قرار گیرد. حضرت امام بارها تاکید می‌کردند که برخورد با زندانیان صد‌درصد باید منطبق با قانون باشد و اگر کسی جنایت کرده و حتی انسان کشته و قرار است قصاص شود. کسی حق ندارد برای اینکه این فرد محکوم به اعدام هست یک سیلی اضافی به او بزند. ایشان بحث کرامت انسانی و حقوق افراد را مورد تاکید قرار می‌دادند، امام می‌فرمودند با متخلف برخورد قاطع شود اما در چارچوب قانون».

وی درباره واکنش لاجوردی به این ماجرا می‌گوید: «مرحوم لاجوردی خدمت حضرت امام رفته بودند و در آنجا از جنایت‌های منافقین صحبت کردند و گزارش مفصلی خدمت امام دادند، امام فرمودند" آقای لاجوردی اگر جمهوری اسلامی به‌ دست اینها(منافقین) ساقط شود بهتر از آبروی اسلام است که با این کار‌ها (خودسری‌های داخل زندان) برود. شما بروید مسئولیت را تحویل دهید". چون آقای لاجوردی مسئولیت را تحویل نمی‌دادند».

در پاسخ به انصاری اما فرزند اسدالله لاجوردی می‌گوید برکناری لاجوردی نتیجه فعالیت باند مهدی هاشمی بوده و موجب ناخرسندی امام شده است. سید احسان لاجوردی در جوابیه‌ای خطاب به مجید انصاری می‌گوید: «مصاحبه‌ای از شما منتشر شد که بر مبنای شنیده‌هایتان سخنانی را در رابطه با پدر شهیدم به امام نسبت داده بودید. آقای انصاری شما خوب می‌دانید سخن باید بر سندی استوار باشد و اگر چنین نباشد، شما نیز از اتهام‌های ادعایی در امان نخواهد بود. آقای هاشمی رفسنجانی در کتاب خاطراتشان (۱۷ بهمن ۶۳) به بی‌اطلاعی و ناخرسندی امام رحمه‌الله علیه از برکناری آن شهید از دادستانی انقلاب اشاره می‌کنند. دوستان پدرم نیز ریشه این برکناری را در بیت آیت الله منتظری (باند مهدی هاشمی) دانسته و از گله‌مندی امام رحمه‌الله علیه از این برکناری سخن می‌­گویند و از این گونه نقل قول‌ها بسیار است».دوستان لاجوردی همانند اسدالله جولایی و محمد علی امانی نیز روایت هایی از اعمال فشار اعضای شورای قضایی همانند موسوی خوئینی ها و موسوی بجنوردی در عزل لاجوردی را بی تاثیر نمی دانند.

در سال ۱۳۶۸ لاجوردی دوباره به مدیریت زندان‌ها برگشت و پس از قبول ریاست زندان اوین، ریاست سازمان زندان‌ها را تا اسفند ۱۳۷۶ بر عهده گرفت اما در این زمان بار دیگر از سمت خود استعفا داد و به کار در بازار مشغول شد.
 با روی کار آمدن دولت اصلاحات وزارت اطلاعات دچار تغییرات گسترده ای می شود و برخی از متهمین سابق نخست وزیری که سالها در دفتر تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری مشغول فعالیت بودند مجددا به وزارت اطلاعات باز می گردند.روایت ها حکایت از آن داشت که اسدالله لاجوردی تمایل به بازگشایی پرونده نخست وزیری داشته است و رایزنی هایی را نیز با برخی از مسئولین طراز اول نظام برای این کار انجام داده بود اما سرانجام در تروری مشکوک و بدون دلیل مشخص سرانجام اول شهریور ۱۳۷۷ در حالی که هیچ سمت رسمی نداشت، در محل کسب خود در بازار تهران توسط دو نفر از اعضای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) ترور شد.اگر چه گفته شد وزارت اطلاعات وقت از این ترور آگاهی داشته است اما از ترور لاجوردی و صیاد شیرازی که آن ترور هم شش ماه بعد رخ داد هیچ جلوگیری نکرد !

کاش روزی فرا برسد که اصلاح طلبان فعال در وزارت اطلاعات دولت اصلاحات پاسخ می دادند که میان ترور اسدالله لاجوردی و صیاد شیرازی و کشته شدن سعید امامی چه ارتباطی برقرار بوده است و چرا در سال های ابتدایی دولت اصلاحات تا بدین حد شاهد ترور و کشته شدن افرادی بودیم که به نوعی با منافقین و یا با اصلاح طلبان باسابقه امنیتی در ابتدای انقلاب اختلاف نظر داشتند بودیم؟
لاجوردی در بخشی از وصیت نامه خود که در روزنامه کیهان چاپ عصر 2 شهریور ماه 1377 به چاپ رسیده است اینگونه خون دل های خود را بیان می کند:


خدایا ! تو شاهدی به همان اندازه - بلکه صد چندان - که به امام  قاطع و سازش ناپذیرم عشق می ورزم ، نسبت به سازشکاران و مدافعان عملی ضد انقلاب ( اگر در لفظ و اعتقاد هم مخالف باشند) نفرت دارم . بیم آن دارم حوادث مشروطه مجدّداً تکرار شود و یا ایران اسلامی به سرنوشت الجزایر دچار شود . خداوندا ! از تو مصرانه می خواهم دست و قدم ، زبان و قلم ِ همه کسانی را که در جهت رهانیدن ضد انقلابیون و مرتدین و محاربین از چنگال عدالت ، اعمال قدرت و نفوذ کرده اند و همه کسانی که پذیرای این ننگ شده اند ( تا چند روزی به کام وهم و خیال رسند ) ، برای همیشه از سونوشت این مردم شهید پرور و شاهد قطع فرمایی
خدایا ! چون عاشق نظام بوده ام ، از آن ترس داشتم که افشای چهره سازشکاران ، لطمه ای ناچیز به نظام وارد آرد ، به آنها توصیه می کنم که جدای از لفّاظی و بازارگرمی های صنفی ، به قیامت و حسابرسی های دقیق آن روز باور پیدا کنند و مواظب باشند که از آن دسته ای نباشند که قرآن درباره شان فرموده : " لِمَ تقولونَ ما لا تفعلون . کَبُرَ مَقْتاً عند الله انْ تقولوا ما لا تفعلون ".
خدایا ! تو شاهدی چندین بار به عناوین مختلف ، خطر منافقین انقلاب را ( همانان که التقاط ، به گونه منافقین خلق سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده و همانان که ریاکارانه برای رسیدن به مقصودشان ، دستمال ابریشمی بسیار بزرگ - به بزرگی مجمع الاضداد - به دست گرفته اند ، هم رجایی و باهنر را می کُشند و هم به سوگشان می نشینند ، هم با منافقین خلق ، پیوند تشکیلاتی و سپس ... ! برقرار می کنند ، هم آنان را دستگیر می کنند و هم برای آزادیشان و اعطای مقام و مسئولیت بدانان تلاش می کنند و از افشای ماهیت کثیف آنان سخت بیمناک می شوند ، هم در مبارزه علیه آنان و در حقیقت برای جلب رضایت مسئولین و نجات بنیادی آنان خود را در صف منافق کُشان می زنند و هم در حوزه های علمیه به فقه و فقاهت روی می آورند تا مسیر فقه را عوض کنند ) ، به مسئولین گوشزد کرده ام ولی نمی دانم چرا ؟ ( گرچه نسبت به بعضی ، تا اندازه ای می دانم چرا !) ترتیب اثر نداده اند.


این روزها 17 سال از شهادت لاجوردی می گذرد ، اما ای کاش یکبار برای همیشه مخالفین او به این سوال پاسخ صریح می دادند که چرا شهادت او را کشته شدن دانستند و هیچگاه پاسخ صریح به این سوال ندادند که ریشه اصلی اختلافات آنها با لاجوردی در چه چیز بوده است که لاجوردی آنها را خطرناکتر از منافقین می دانست.
یادش گرامی و راهش همواره پر رهرو باد.

در بزم جنون ای شیخ از عقل چه می‌لافی?

جمعه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۴، ۰۲:۲۶ ب.ظ
داود آزاد
در سینه‌ی بی خویشـان جز یار نمی‌گنجد
در خــلوت درویشان دیار نمی‌گنجد

پر شد چو فضای دل از عشق در آن وادی
بیـــــگانه نمی‌بیند اغیار نمی‌گنجد

در بزم جنون ای شیخ از عقل چه می‌لافی
در حلقه‌ی سرمستان هشیار نمی‌گنجد

در مذهب اهل دل اوراد و دعا اصل نیست 
جایی که تمنا نیست اصرار نمی‌گنجد

بخشــند تو را نوری آن دم که نباشی تو 
در ظلـــمت ما و من انوار نمی‌گنجد

پ.ن: گاهی شنیدن صدای داوود آزاد (+) حس های خاص و نابی میدهد به خصوص با شعرهای مولانا.

شعر فوق از جمله شعرهایی است که منتسب می شود به مولانا جلال الدین محمد بلخی.

روایت غفوری فرد از 8 شهریور 1360

يكشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۴۱ ب.ظ

به مناسبت سالگرد انفجار دفتر نخست وزیری مصاحبه ای با محمد حسن غفوری فرد درباره این حادثه در خبرگزاری فارس منتشر کردیم که در اینجا نیز می توانید آن را مطالعه نمائید.

مصاحبه با غفوری فرد

خبرگزاری فارس،‌محمد حسن غفوری فرد از اعضای دولت دوم بود که مدت کوتاهی در این دولت سمت وزیر نیرو را بر عهده داشت. غفوری فرد به دلیل نزدیک بودن به محمد علی رجایی و محمد جواد باهنر خاطرات فراوانی از ان روزها به خاطر دارد که به جهت بازخوانی این خاطرات در اردیبهشت ماه 1393 جلسه ای را با وی ترتیب دادیم تا خاطرات او را بررسی نمائیم.

بخشی از این خاطرات بازخوانی وقایع تابستان سال 1360 است که از نظر شما می گذرد:

*شما در دولت دوم انقلاب اسلامی که رئیس جمهور آن شهید رجایی و نخست وزیر آن شهید باهنر بود وزیر نیرو بودید.چطور شد که به وزارت نیرو رسیدید؟

من از قبل مرحوم آقای رجایی و باهنر را می شناختم. زمانی که استاندار خراسان بودم خوب با آقای رجایی که آن زمان نخست وزیر بودند آشنا بودم و آن زمان بنی صدر رئیس جمهور بود و همان زمان چون عضو حزب جمهوری اسلامی هم بودم با آقای باهنر هم آشنایی و رابطه نزدیکی داشتم.

این دو نفر هم قبل از انقلاب با هم اشنا و دوست بودند. تحصیلات من هم در آمریکا به گونه ای بود که می توانستم سمت های حساسی همچون وزارت را بر عهده بگیرم.

من در کابینه دوم به وزارت رسیدم و همانطور هم که می‌دانید دولت دوم عمر بسیار کوتاهی در حد 35-36 روز بیشتر نداشت. یعنی آقای رجایی دوم مرداد سال 60 به عنوان ریاست جمهور انتخاب شدند و 11 مرداد هم مراسم تحلیف و تنفیذ برگزار شد و ایشان هم 8 شهریور در انفجار دفتر نخست وزیری به شهادت رسیدند.

*شما روز انفجار هم در نخست وزیری حضور داشتید؟

من روزی که انفجار رخ داد در کنار آقای رجایی نبودم. ایشان در جلسه شورای امنیت ملی آن زمان بودند که انفجار حوالی ساعت 14.45 رخ داد.

آقای هاشمی که آن زمان رئیس مجلس بودند به من دستور دادند که پیگیر ماجرا باشم و ببینم چه اتفاقی برای آقایان رجایی و باهنر رخ داده است. ما به بیمارستان های مختلف رفتیم و سرانجام آن شب مشخص شد که یقینا آقایان رجایی و باهنر به شهادت رسیده اند. جنازه ها هم انقدر سوخته بود که قابل تشخیص نبود. آقای باهنر قد بلندتری از آقای رجایی داشت اما انقدر جنازه ها سوخته بود و مچاله شده بود که قابل تشخیص نبود کدامیک جنازه شهید رجایی است و کدامیک جنازه شهید باهنر است.شهید رجایی یک دندان طلایی داشتند که از روی آن دندان طلا مشخص شد که این جنازه شهید رجایی است.

*عامل انفجار ظاهرا مسعود کشمیری بوده است.شما با کشمیری آشنایی داشتید؟

من کشمیری را دیده بودم. فردی بود که به ظاهر متدین خودش را نشان می داد و کمتر گمانی می‌شد که او نفوذی باشد. روزی که انفجار رخ داد و با علایمی که بدست آمده بود مشخص شد که کشمیری عامل انفجار بوده است. تا دو سه روز خیلی مشخص نبود که او این کار را کرده است یا نه برای همین جنازه ای درست شد که گفتند مثلا این جنازه کشمیری است و او شهید شده است! خدا رحمت کند آقای مرتضایی فر را ایشان هم راه افتاده بود و شعار می داد خداحافظ رجایی خداحافظ باهنر خداحافظ کشمیری!!! یا شعار داده می شد آمریکا در چه فکریه؟ ایران پر از کشمیریه!

بعد مشخص شد همین کشمیری بمب را گذاشته است و فرار کرده و رفته است. آن روزها کشور هم واقعا وضعیت خاصی داشت. هر روز ترورهایی در این طرف و آن طرف صورت می گرفت و واقعا اوضاع بحرانی بود.

بلافاصله شورایی تشکیل شد و آقای مهدوی کنی به عنوان نخست وزیر منصوب شدند و تا حدود 1 ماه و چند روز هم این دولت ادامه حیات داد تا اینکه مقام معظم رهبری به عنوان رئیس جمهور برگزیده شدند و دولت سوم انقلاب اسلامی تشکیل شد.

*به نظر شما چرا کشمیری توانست تا بدین حد در نخست وزیری نفوذ کند؟

ببینید آن زمان خیلی گزینش ها درست و اصولی نبود و افراد می توانستند به سادگی در هر کجا که می خواهند نفوذ کنند.من به خاطرم هست که مثلا درحزب جمهوری اسلامی هم همین اتفاق رخ داد و کلاهی نفوذ کرده بود در حزب.

در برگه گزینش سوالی وجود داشت که شما مقلد چه کسی هستید و کلاهی هم صریحا نوشته بود من از کسی تقلید نمی کنم! و یا کلاهی اصلا از خودش عکسی نداده بود در پرونده و بعدا هم که عکسی از او منتشر شد مربوط به پرونده دانشجویی او در دانشگاه علم و صنعت بوده است.

کسی هم نرفته بود تا آن زمان پرونده گزینش او را بررسی کند و تازه بعد از این جریانات به پرونده او مراجعه شد و مشخص شد او از اول با قصد نفوذ وارد شده بود و برای همین هم سعی کرده بود از خود ردی به جا نگذارد.واقعا در پرونده کلاهی هیچ چیز خاصی در مورد او نبود و به سادگی داخل حزب رفته بود و کسی هم تحقیق نکرده بود که این آدم اصلا چه کسی است!

در مورد کشمیری هم این دقت ها نشده بود و بر اساس معرفی و شناخت افراد او را آورده بودند داخل نخست وزیری. همان روزها هم عده ای برای همین معرفی کشمیری دستگیر شدند و بازجویی پس دادند اما سرانجام پرونده به جای مشخصی نرسید و الان هم که 33 سال از آن روزها می گذرد پرونده انفجار نخست وزیری به نتیجه مشخصی نرسیده است.

*یعنی انقدر در کشور ولنگاری وجود داشته است که فردی به سادگی می توانست به دبیری شورای امنیت ملی برسد که سمت بسیار مهمی هم بوده است و بعد رئیس جمهور و نخست وزیر را ترور کند و از کشور فرار کند؟

نه البته من قبول دارم که دست های پنهانی در کار بوده است ولی واقعا گزینش ها در آن زمان گزینش درست و حسابی هم نبوده است دیگر! ما آن روزها خیلی نفوذی ها داشتیم که بعدها دستشان رو شد و حالا کشمیری یکی از مشهورترین آنها بود که توانست لطمه جدی هم به نظام وارد کند!

مصاحبه ای که با محمد علی امانی در ادامه مطالعه می فرمائید به مناسبت سالگرد ترور سید اسدالله لاجوردی می باشد که در خبرگزاری فارس منتشر کردم.(+)

محمد علی امانی معاون سیاسی لاجوردی


محمد علی امانی با آنکه در ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی سن و سال زیادی نداشته است اما به دلیل فعالیت های چشمگیر و قابل توجه و نزدیکی به افرادی همانند محمد کچویی و اسدالله لاجوردی خاطرات بکر و نابی از آن روزهای انقلاب اسلامی در حافظه دارد.

به مناسبت بازخوانی سالگرد شهادت اسدالله لاجوردی با وی مصاحبه ای را ترتیب دادیم تا روایت او از سالهای آشنایی با لاجوردی را جویا شویم. مصاحبه با امانی در یکی از روزهای مرداد ماه امسال در دفتر کار او در حزب موتلفه اسلامی انجام شده است که در ادامه بخش هایی از آن، از نظر شما می گذرد.

اگر اجازه بفرمائید مصاحبه را از معرفی خود شما آغاز کنیم. آقای امانی شما متولد چه سالی هستید؟

من محمد علی امانی هستم متولد 1339 فرزند آقای امانی از بزرگان موتلفه که سال 1380 مرحوم شدند.حاج آقای ما از قدمای موتلفه اسلامی بودند و ما هم طبعا به دلیل همین سابقه وارد انقلاب و جریانات انقلاب شدیم.

*آشنایی شما با شهید محمد کچویی از چه زمانی شروع شد؟

من شهید کچویی را پیش از انقلاب اسلامی می شناختم.از سال 1356 با ایشان آشنا شدم و سپس در سال 1357 در کمیته استقبال از حضرت امام (ره) با ایشان همکاری داشتیم.

بعد از انقلاب اسلامی هم ایشان در زندان قصر اول مشغول به فعالیت شدند و از تابستان سال 58 هم حکم گرفتند و به زندان اوین رفتند و شدند رئیس زندان اوین.ما در خدمت ایشان بودیم و از آن مقطع هم من خاطرات فراوانی دارم.در کنار شهید لاجوردی هم بودیم که ایشان در داستانی مشغول بودند و به دلیل اینکه از اعضای موتلفه هم بودند با ایشان هم خیلی صمیمی بودم.

ماجرای محمد رضا سعادتی چه بود؟به جرم جاسوسی دستگیر شده بود و بعدها هم بسیار معروف و جنجالی شد پرونده او و سال 1360 هم ظاهرا به دلیل نقشی که در ترور محمد کچویی داشت به اعدام محکوم شد.

سعادتی سال 58 به جرم جاسوسی برای شوروی دستگیر شد.برای منافقین هم خیلی اهمیت داشت این موضوع چون سعادتی از رهبران آنها بود و تقریبا هم رده مسعود رجوی در سازمان بود.

سال 59 محاکمه شد. البته شاید جالب باشد بدانید که سعادتی خودش در اوایل انقلاب بازجو بود و در زندان قصر فعالیت داشت و با دادستانی هم همکاری می کرد.

متاسفانه زمانی که آقای هادوی مسئول دادستانی تهران بودند منافقین وارد دادستانی شدند و به دلیل همین ورود هم توانستند سالهای بعد به انقلاب اسلامی آسیب های جبران ناپذیری وارد کنند.اینها در واقع توسط آقای هادوی وارد سیستم قضایی اول انقلاب شدند که سعادتی هم یکی از همین ها بود.

بعدها در سال 59 محاکمه شد و به 10 سال زندان محکوم شد و رئیس دادگاه او هم آقای موسوی تبریزی بود.

سال 60 زمانی که قیام مسلحانه منافقین اغاز شد او هم با ارتباطاتی که با فردی به نام افجه ای داشت به او ماموریت داد تا اعضای شاخص دادستانی که در زندان اوین مشغول فعالیت بودند همانند شهید لاجوردی و آیت الله گیلانی و ... را ترور کند.

از قضا شهید کچویی متوجه موضوع می شود و جانفشانی می کند و نمی گذارد نقشه افجه ای عملی شود و یک تیر به کتف کچویی می خورد و تیر دیگر به مغز او برخورد می کند و همین موضوع باعث شهادت محمد کچویی می شود.

کچویی تا شب در بیمارستان بوده است اما سرانجام به دلیل جراحات وارده به شهادت می رسد.

*این روایتی که از آقای جولایی نقل است در مورد شهید کچویی را قبول دارید؟

روایت ایشان ایراداتی دارد متاسفانه. اما ما در صحنه بودیم و خودمان هم موارد را دیده بودیم. کچویی زمانی که افراد برای صرف ناهار به دور استخر زندان رفته بودند، رفته بود از چشمه زندان در پارچ آب بریزد و برای افراد بیاورد.

همان لحظه کچویی اسلحه ای را بیرون آورده بود و به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران گفته بود که کچویی متوجه می شود و سریع به طرف او می‌رود.

بین اینها هم رابطه عاطفی وجود داشته است. چون کچویی به شدت با زندانیان رابطه عاطفی داشته است. زمانی که می رود به طرف افجه ای او هم می‌گوید حاج محمد جلو نیا که می‌زنم اما کچویی جلو می‌رود و او هم دو تیر بیشتر در اسلحه اش باقی نمانده بود که همان دو تیر را به محمد کچویی می‌زند. افراد دیگری هم در صحنه بودند که زخمی شده بودند ولی کچویی به شهادت می‌رسد.

بعد از این اتفاق بچه های دادستانی می خواستند به طرف افجه ای بروند و او را کتک بزنند به دلیل خشمی که از او داشتند که شهید لاجوردی مانع آنها می شود و چون هیکل درشتی هم داشته است محکم دست افجه ای را می گیرد که در نرود و او را به پشت بام زندان می برد که از آسیب رساندن بچه های دادستانی در امان باشد.

در همان لحظات یکی از بچه های دادستانی به شهید لاجوردی می گوید که شما الان عصبانی هستید و افجه ای را به من بسپارید که در همین لحظه افجه ای فرار می کند و خود را از پشت بام زندان که تقریبا سه طبقه بوده است به پایین پرتاب می کند و یک روز هم در کما بوده است که سرانجام می‌میرد.

*چطور شهید لاجوردی به این رسیده بود که سعادتی در این کار نقش داشته است؟.

آقای لاجوردی معتقد بود که این کار افجه‌ای سرخود نبوده است و او از جایی خط گرفته است و به همین دلیل دنبال عامل اصلی بود و از خیلی ها که با او به نوعی ارتباط داشتند بازجویی کرده بود که سرانجام فردی به نام مهدی آسمان تاب اعتراف کرده بود که می دانسته سعادتی و افجه‌ای با هم ارتباط داشته اند و افجه ای از سعادتی خط می گرفته است و به همین دلیل هم سعادتی دوباره محاکمه می شود و توسط آیت الله گیلانی محکوم به اعدام می‌شود و حکم سعادتی هم روزی اجرا می شود که مسعود رجوی و بنی صدر از ایران فرار کردند. اگر اشتباه نکنم روز 5 مرداد 1360 بوده است.

*افجه‌ای چطور اسلحه را به داخل زندان برده بود؟

افجه‌ای اولا از نگهبانان زندان بوده است و به اسلحه دسترسی داشت. بعد هم اینکه چند روز قبل از ترور ظاهرا گفته بود پایش شکسته است و گچ گرفته بوده و در همان گچ هم اسلحه را مخفی کرده بود و به مسئولین در زندان نزدیک شده بود تا آنها را ترور کند.

*داستان وساطت شهید رجایی در مورد اعدام نکردن سعادتی را در صورت امکان شرح می دهید؟

شهید رجایی آن روزها رئیس جمهور شده بودند و با آقای لاجوردی تماس می گیرند که یکی از دوستان من که نمی توانم اسم او را ببرم می خواهد با سعادتی قبل از اعدام صحبت کند و اگر می‌شود سعادتی را فعلا اعدام نکنید.

شهید لاجوردی هم که فردی تیز بین بوده است متوجه می‌شود منظور شهید رجایی بهزاد نبوی بوده است و سریع اشاره می‌کند که سعادتی را برای اعدام ببرند و و بعد به آقای رجایی می‌گوید که شرمنده، سعادتی اعدام شد و اگر زودتر می‌گفتید او را اعدام نمی کردند و الان نمی‌توانیم دیگر کاری کنیم.

*چرا شهید لاجوردی اصرار بر اعدام سعادتی داشته است؟

شهید لاجوردی اولا اصلا نظر مثبتی در مورد بهزاد نبوی نداشت. ایشان معتقد بود در دفعات قبل که نبوی با سعادتی دیدار داشته است اطلاعات زیادی به او داده است که به ضرر نظام بوده است و برای همین اجازه نداد که نبوی با سعادتی دیدار کند.

شما شاید بدانید که نبوی پیش از اعدام سعادتی چند باری با او دیدار داشته است و حرف هایی میان آنها رد و بدل شده است.

آن طوری هم که گفته می شود نبوی معتقد بوده است که اگر سعادتی اعدام نشود می تواند در سازمان منافقین انشعاب ایجاد کند و باعث کندی قیام مسلحانه آنها شود.بعد هم لاجوردی از این نگران بود که با فشار آنها سعادتی بعدا آزاد شود و یا کاری کنند که باز نظام این وسط ضرر کند.

*شما این نظر را قبول دارید؟

ببینید سعادتی از افرادی بوده است که در زندان قبل از انقلاب به نوعی رهبری معنوی خیلی از منافقین را بر عهده داشته است و این ها بسیار اسلحه جمع کرده بودند و علیه نظام هم در اوایل انقلاب تبلیغ کرده بودند.اگر سعادتی راه و روش دیگری داشت پس باید تا قبل از دستگیری سال 58 هم روش خود را تغییر می داد و هم از سازمان انتقاد می کرد اما ما چنین چیزی از او ندیدیم.البته در زندان نشان می داد به ظاهر که توبه کرده است و وصیت نامه هم نوشته بود اما خیلی نمی توان به اینها اعتماد کرد که او واقعا مسیر دیگر و نظر دیگری داشت.منافقین و به خصوص رهبران اصلی آنها آدم های به شدت خبیثی بودند که برای رسیدن به قدرت هر کاری می کردند.

*شهید لاجوردی معتقد بود بهزاد نبوی قدرت طلب است

*چرا شهید لاجوردی تا به این حد به بهزاد نبوی مشکوک بود که در مورد سعادتی و رابطه او با بهزاد چنین نظراتی داشت؟

شهید لاجوردی بهزاد را از سال‌های قبل می شناخت و فکر او را می دانست. لاجوردی معتقد بود که اینها می خواهند خودشان را به قدرت برسانند و برای همین هم مثلا در انفجار دفتر نخست وزیری هم نقش داشته اند.

اساسا لاجوردی تمام تلاش خود را هم کرد که بتواند اینها را محاکمه کند که برخی از افراد همانند آقای موسوی خوئینی ها و برخی های دیگر اجازه چنین کاری را ندادند و باعث شدند که پرونده نا سرانجام بماند.

در وصیت نامه ایشان هم اینها منعکس است به نوعی. وقتی می گویند که هم رجایی و باهنر را می‌کشند و هم به سوگشان می نشینند و ... .

بله اینها هم در وصیت نامه ایشان است و هم در عمل ایشان پیگیر بودند. شهید لاجوردی با رهبری و آقای هاشمی دیدارهایی داشتند که بتوانند پیگیر محاکمه متخلفین در پرونده نخست وزیری باشند.

حتی سال 63 که به ایشان فشار آوردند و ایشان را کنار گذاشتند هم ایشان به همین نکات اشاره کرده بودند.

*چرا می‌خواستند ایشان را کنار بگذارند و سرانجام هم موفق شدند؟

چون اقای لاجوردی مزاحم کار اینها بود. لاجوردی نه اجازه سوء استفاده می‌داد و نه اجازه می داد افراد بتوانند هر کاری دوست دارند بکنند.

*اینکه مطرح می شود ایشان به خاطر موضوع شکنجه ها کنار گذاشته شدند چیست؟

شما آقای لاجوردی را از نزدیک دیده بودید؟

نه متاسفانه!

خوب اگر شما ایشان را دیده بودید متوجه می شدید که این حرف ها صحیح نیست. ایشان به ظاهر چهره بسیار خشن و عبوثی داشتند اما به شدت شوخ بودند و خنده رو و با خیلی ها مزاح داشتند.حتی ایشان برخی از اوقات با زندانی ها در سلول ها می خوابیدند و می گفتند من وظیفه دارم از حال زندانی ها خبر داشته باشم و بدانم آنها چه می‌کشند تا بتوانم به آنها کمک کنم.به نظر شما چنین آدمی می تواند با این روحیه شکنجه گر باشد؟

*پس این حرف ها از کجا در آمد؟آقای انصاری نقل می کردند که امام با آقای لاجوردی صحبت کرده است که جمهوری اسلامی اگر روزی بخواهد سرنگون شود بهتر است بدون حرفهای حاشیه‌ای و اینها این اتفاق افتد و ما به کسی ظلمی نکنیم و شما بروید استعفا دهید.یا مثلا آقای دعایی نقل کرده بودند که برخی از زندانی ها ظاهرا در زندان به نفع نظام شعار می‌دادند اما آخرش آرام می گفتند زکی و این به دلیل فشارهایی بود که آقای لاجوردی آورده بود ...

تمام این حرف‌ها ساخته و پرداخته کسانی است که متاسفانه شناخت درستی از لاجوردی نداشتند. باند آقای منتظری متاسفانه مخالف آقای لاجوردی بود. البته آقای منتظری از قبل انقلاب شهید لاجوردی را می‌شناخت و با هم در زندان هم بودند اما منتظری تحت تاثیر دامادش و برادر دامادش ( سید مهدی هاشمی ) بود و آنها هم به شدت مخالف لاجوردی بودند و این حرف ها را علیه او در می آوردند.

امام (ره) یک زمانی آقای لاجوردی را خواستند و گفتند آقای لاجوردی این حرف ها چیست که در مورد شما می زنند؟ شهید لاجوردی هم با همان بیان خودش به امام گفته بود آقا بگذارید من حرفم را بزنم و اگر قانع نشدید من را عزل کنید.

لاجوردی گفته بود من احساس می کنم این انقلاب فرزند من است که عده ای آدم خوار دارند با انبور گوشت بدن او را تیکه تیکه می کنند و من احساس وظیفه می کنم با تمام قدرت از انقلاب و نظام دفاع کنم و امام (ره) به لاجوردی گفتند شما بروید و با قدرت در سمت خود باقی بمانید اما متاسفانه در اسفند سال 1363 ایشان از سمت خود با فشارهای مسئولان شورای عالی قضایی کنار گذاشته شدند.

*همان اتفاقات معروف هم در همان جلسه افتاده بود که عده ای خطاب به آقای صانعی که به دادستانی آمده بود گفته بودند مرگ بر سازشگر و صانعی هم عمامه خود را محکم بر زمین کوبیده بود و جلسه را ترک کرده بود؟

بله .این برای همین جلسه است البته آقای صانعی خیلی نقشی در موضوع کنار گذاشتن آقای لاجوردی نداشتند و افراد دیگری دخیل بودند؟

*برخی از افراد همانند آیت الله موسوی بجنوردی؟

حالا بگذریم. خیلی هم تمایلی به این نوع اسم بردنها ندارم.

*بعد که آقای لاجوردی کنار گذاشته شدند به جبهه رفتند؟

بله ایشان به جبهه رفتند و تا آخر جنگ هم تقریبا همین کارها و فعالیت ها را ادامه دادند و کار آزاد هم می کردند. زمانی که آیت الله یزدی به ریاست قوه قضائیه رسیدند از آقای لاجوردی دعوت کردند که ریاست سازمان زندان ها را قبول کردند که شهید لاجوردی اصلا تمایلی نداشت و خیلی به ایشان اصرار شد تا ایشان قبول کردند.

ایشان خیلی تمایل داشت تا دادستان شود تا همان پرونده معروف انفجار دفتر نخست وزیری را دوباره فعال کند که نشد متاسفانه. ایشان همیشه پیگیر این موضوع بودند و معتقد بودند نقش برخی از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب همانند بهزاد نبوی و خسرو قنبری تهرانی و علی اکبر تهرانی و تقی محمدی و ... در این پرونده اظهر من الشمس است. اما اینها توانسته بودند با حیله‌گری خود را برهانند.

ایشان خیلی هم روحیه ریاست نداشت و دوست داشت همان بازجو باشد اما بالاخره به اصرار رئیس سازمان زندان ها شدند و در این سمت هم سالها بودند و اتفاقا خوب هم کار کردند.

در زمان ایشان تعداد نیروهای سازمان زندان ها کم شد چون ایشان اعتقاد داشت می تواند زندان را با تعداد کم نیرو با خود زندانیان اداره کند و همین کار را هم به جد پیگیری کردند.

*اینکه گفته می شود روزی بهزاد نبوی به سراغ ایشان در نزدیکی زندان اوین رفته بود و بعدها به لاجوردی گفته بود که سید آمده بودم دم زندان عرض ارادتی کنم و نبودی و بعد شهید لاجوردی گفته بودند اگر یک روز به عمرم مانده باشد تو را محاکمه می کنم درست است؟

بله ظاهرا چنین حرفی رد و بدل شده بود چون عرض کردم شهید لاجوردی به شدت معتقد بودند که نقش بهزاد نبوی به خصوص در انفجار نخست وزیری برجسته است و او را آدم صالحی نمی دانستند.

*چه شد که آقای لاجوردی ماه ها قبل از ترور هم عزل شدند؟

به دلیل همان فشارها بود و اینکه ایشان دیگر با آن شرایط تمایل نداشت کار مدیریتی و اجرایی انجام دهد و به بازار رفت و کار آزاد خود را ادامه داد تا روز شهادت.

*این درست که برخی می گویند شهید لاجوردی به این دلیل به شهادت رسید که تمایل داشت و پیگیر این بود که مجددا پرونده 8 شهریور مفتوح شود؟

عرض کردم.ایشان به شدت پیگیر این موضوع بودند و شهادت ایشان هم بی ربط با این پرونده نبوده است.

*برخی ها شایعه ای را مطرح می کنند روزی که شهید لاجوردی به شهادت رسید فرزندان ایشان می گفتند حاج اسدالله به این دلیل ترور شد که پیگیر پرونده و عاملان 8 شهریور بود و به همین دلیل ایشان را زدند و بعد رهبری که این حرف به گوششان رسیده بود به خانواده ایشان تذکر داده بودند پرونده ای که بسته شده است را دوباره باز نکنید!

این حرف را من اولین بار است که می‌شنوم. اولا آیت الله خامنه ای به شدت شهید لاجوردی را قبول داشتند و در پیام ایشان به مناسبت شهادت شهید لاجوردی این وجود دارد.

ثانیا شهید لاجوردی به شدت پیرو رهبری بودند و در همه حال معقتد بودند باید کلام رهبری اطاعت شود بعد چطور می شود که رهبری حرفی زده باشند و ایشان هم می دانسته و عمل نکرده است؟ بعد تا جایی که همه می دانیم پرونده  8 شهریور هیچگاه بسته نشد بلکه مسکوت ماند و این هم به دلیل شرایط جنگ بود و الا همچنان پرونده می تواند با توجه به بدست آمدن اسناد و یا دستگیری محکومین اصلی همانند مسعود کشمیری مجددا مفتوح شود.

*اگر به خاطر داشته باشد رهبری در نماز جمعه چند وقت بعد از شهادت شهید لاجوردی از او تجلیل کردند و این نشان می دهد که لاجوردی مورد تائید رهبری بوده است.

بله فکر می‌کنم نماز جمعه فروردین سال 79 بوده است که اتفاقا همین چند هفته قبل فیلم آن را دیدم و رهبری در آن نماز جمعه فرموده بودند متاثر‌تر شدند زمانی که روزنامه ای در آلمان نوشته بود ترور لاجوردی ترور نبوده است بلکه کار یک گروه ناراضی داخلی بوده است!بله پس این نشان می دهد لاجوردی تخطی از کلام رهبری قطعا نداشته است.

*شهادت شهید لاجوردی چگونه بود؟

ایشان در 1 شهریور ماه 1377 در بازار تهران توسط دو جوان تحریک شده توسط منافقین که برای اینکار گمارده شده بودند به شهادت رسیدند.

*اینکه گفته می شود وزارت اطلاعات وقت هم در جریان این ترور و همچنین ترور صیاد شیرازی بوده است اما کاری نکرده را درست می دانید؟

من هم این را شنیدم اما نظری ندارم. روزی که آقای لاجوردی ترور شدند فردای آن روز روزنامه ایران خبری منتشر کرد که سید اسدالله لاجوردی کشته شد! این خبر را زمانی که آقای ناطق نوری شنید پیغام داد که آقای لاجوردی را از مقابل مجلس آن زمان که نزدیک میدان حر بود تشییع می کنیم و خود ایشان هم همانجا سخنرانی مفصلی کردند تا تو دهنی به کسانی باشد که چشم دیدن لاجوردی را نداشتند.

لاجوردی خار چشم کسانی بود که سالها او مچ آنها را باز کرده بود و آن گروه های سیاسی از لاجوردی ضربات سختی را خورده بودند.

*چون ظاهرا این موضوع بر می گردد به همان داستان وزارت اطلاعات دوران اصلاحات و تحولاتی که اصلاح طلبان می خواستند در وزارت اطلاعات ایجاد کنند.

بله اینها هم می تواند باشد.من در مورد تدفین شهید لاجوردی هم خاطره ای را بگویم و بحث را خاتمه دهیم. شهید لاجوردی زمانی که تدفین شدند در قطعه 72 تن بهشت زهرا، همان شب عده ای از منافقین به سراغ خادم آنجا رفته بودند که پیرمرد سید و افغانی بوده است و می خواستند او را اغفال کنند و جسد شهید لاجوردی را بربایند و مثلا به خارج ببرند و با این کار مانوری مثلا بدهند که ما چنین کاری کردیم که آن بنده خدا مقاومت کرده بود و آنها را فراری داده بود و به ما اطلاع داده بود.

ما هم بعد از این جریان آنجا را با بتن مسلح کردیم که اتفاق مشابهی رخ ندهد.این نشان می دهد که منافقین چقدر از وی کینه به دل داشتند که حتی می خواستند پیکر او را هم بربایند.در انتها لازم است که مجددا یاد و خاطره شهید لاجوردی و شهید کچویی را گرامی داریم و من از شما به دلیل این مصاحبه تشکر می کنم.

ممنون از اینکه فرصتی را برای مصاحبه فراهم کردید.

موفق باشید.