گاه نوشته ها

مهدی دزفولی هستم، وبلاگ نویسی را از شهریور ماه 1382 آغاز کردم.علاوه بر وبلاگ نویسی، فعالیت های مختصر مطبوعاتی (همکاری با هفته نامه پنجره، فصلنامه ارغنون، روزنامه شرق و اعتماد) و مستند سازی هم داشته ام.پیش از این سردبیر سابق سایت خبری تحلیلی شفاف و مدیر اجرایی فصلنامه ارغنون بوده ام. فارغ التحصیل کارشناسی ارشد فسلفه علم و طلبه حوزه هم می باشم. علاوه بر این فعالیت های پاره وقت، مشغول فعالیت در یک پروژه فنی مهندسی می باشم و علایقم در حوزه تحقیق و پژوهش را پیگیری می کنم.پیش از این 3 وبلاگ دیگر داشته ام که به دلایلی یا فعالیت آن ها متوقف شد و یا با فیلتر مواجه شدند و این وبلاگ چهارمین وبلاگی است که در آن می نویسم.امیدوار اینجا محلی برای تبادل آرا و نظرات مختلف باشد و بتوانم به صورت مستقیم نوشته های خودم را در اختیار دیگران قرار دهم.

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سعید حجاریان» ثبت شده است

روز گذشته به دلیل بازخوانی جلسه 26 خرداد 88 آقا با نماینده کاندیداهای معترض به انتخابات آن سال، متنی نوشتم که به دلیل نقل قول اشتباه از یک کتاب، با حواشی دیگری در فضای مجازی روبرو شد و عذرخواهی کردم. اما هدف اصلی من از نگارش متن، آن جلسه صرفا نبود. هدف بازخوانی تفکرات آیت الله خامنه ای پیرامون ولایت مطلقه فقیه و نسبت آن با قانون اساسی بود که به نظرم بحث مهم و جدی است.

اما یک پایه استدلالی من سوابق تاریخی این بحث از نظر حضرت آقا بود که سعی می کنم آن سوابق را بررسی کنم.

آقا در دوران ریاست جمهوری خویش در سال 66 در یکی از خطبه های نماز جمعه، در مورد نظر حضرت امام (ره) پیرامون قانون کار و روابط کارگر و کارفرما فرمودند: امام که می فرمایند دولت می تواند در مقابل خدماتی که انجام می دهد شروط الزامی برقرار کند یعنی کارفرما که در شرایط عادی و بدون نظارت دولت می تواند با کارگر یک روابط غیر عادلانه برقرار کند دولت می تواند کارفرما را اجبارو الزام کند به رعایت یک سلسله از الزامات و وظایف که برعهده کارفرما گذاشته شود و این در اختیار دولت اسلامی است. اینکه هم در سوال و هم در پاسخ حضرت امام اشاره روشنی به آن شده است و آن اینکه این اقدام دولت اسلامی به معنای برهم زدن قوانین پذیرفته شده و احکام پذیرفته شده اسلامی نیست، امام که فرمودند دولت می تواند شرطی را بر دوش کار فرما بگذارد این هر شرطی نیست آن شرطی است که در چارچوب احکام پذیرفته شده اسلامی است و نه فراتر از آن .(روزنامه اطلاعات ، 12/10/1366)

حضرت امام (ره) در نامه ای به ایشان فرمودند: از بیانات جناب عالی در نماز جمعه این طور ظاهر می شود که شما حکومت را به معنای ولایت مطلقه ای که از جانب خدا به نبی اکرم (ص) واگذار شده و اهم احکام الهی است و بر جمیع احکام فرعیه تقدم دارد ، صحیح نمی دانید و تعبیر به آن که این جانب گفته ام حکومت در چارچوب احکام الهی دارای اختیار است بکلی بر خلاف گفته های این جانب است اگر اختیارات حکومت در چارچوب احکام فرعیه الهیه است باید عرض حکومت الهیه و ولایت مطلقه مفوضه به نبی اسلام ( ص) یک پدیده بی معنی و محتوا باشد اشاره می کنم به پیامدهای آن که هیچ کس نمی تواند ملتزم به آنها باشد مثلا خیابان کشی ها که مستلزم تصرف در منزلی است یا حریم آن است در چارچوب احکام فرعیه نیست نظام وظیفه و اعزام الزامی به جبهه ها و جلوگیری از ورود و خروج ارز و جلوگیری از ورود یا خروج هر نحو کالا و منع احتکار در غیر دو سه مورد و گمرکات و مالیات و جلوگیری از گرانفروشی، قیمت گذاری و جلوگیری از پخش مواد مخدر و منع اعتیاد به هر نحو غیر از مشروبات الکلی، حمل اسلحه به هر نوع که باشد وصدها امثال آن که از اختیارات دولت است بنا بر تفسیر شما خارج است و صدها امثال اینها باید عرض کنم حکومت که شعبه ای از ولایت مطلقه رسول الله ( ص) است... . آنچه گفته شده است تاکنون و یا گفته می شود ، ناشی از عدم شناخت ولایت مطلقه الهی است . آنچه گفته شده است که شایع است، مزارعه و مضاربه و امثال آنها را با اختیارات از بین خواهد رفت ، صریحا عرض می کنم که فرضا چنین باشد، این از اختیارات حکومت است و بالاتر از آن هم مسائلی است. (صحیفه نور، ج20 ، ص 170و 171)

اما در سخنان آیت الله خامنه ای یک چیز مشخص و آشکار بود و آن اینکه ایشان حداقل تا آن مقطع زمانی قائل به ولایت مطلقه فقیه که همان ولایت رسول الله و ائمه معصومین بود با آن حد از اختیارات قائل نبودند و معتقد به ولایت فقیهی در چارچوب قانون اساسی بودند.

سال 1368 و در تغییر قانون اساسی هم که قید مطلقه به ولایت فقیه اضافه شد، عده ای از اعضای شورای بازنگری که شامل روسای سه قوه و برخی نمایندگان مجلس و شورای نگهبان و ... بودند با این قید مخالفت کرده و درباره آن سخنانی داشتند که قابل تامل است.

پس از به رهبری رسیدن حضرت آقا در سال 68 هم به قرینه در موارد متعدد دیده شده است که ایشان خود را ملزم به اجرای قانون اساسی می دانند و قائل به استفاده از اختیارات فراقانونی خود جز در موراد خاص نیستند که شاید در این 29 سال اخیر نتوان حتی 10 مورد را هم برشمرد.

نیت بنده از فتح این باب، بازخوانی یک بحث جدی و رفع شبهاتی بود که امثال کدیور، سروش،حجاریان بارها تلاش داشتند درباره تضاد ولایت فقیه و قانون اساسی ایجاد کنند و نتیجه بگیرند که اسلام (با نماد ولی فقیه) در مقابل دموکراسی (قانون اساسی) قرار دارد، اما درگیر حواشی دیگری شدم. اما کماکان امید به ادامه بحث دارم، انشاالله.

چند سوال ساده از یک فرد مطلع

يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۰۳ ب.ظ

گویا چند شب قبل در صدای آمریکا، آقای محسن سازگارا مهمان برنامه بوده اند و پس از 35 سال حاضر شده اند علنی و صریح درباره بمبگذاری ها و ترورها تابستان سال 1360 صحبت کنند.


نفس این حضور و پاسخگویی به هر دلیلی که باشد قطعا امری مبارک است چرا که ابهامات و سوالات جدی درباره نقش ایشان و دوستانشان درباره انفجار دفتر نخست وزیری وجود دارد که ایشان همواره در طی این سال ها تلاش کرده اند از زیر بار پاسخگویی به آنها فرار کنند.
اما این نوشته برای آن بازخوانی نیست. این نوشته تنها چند سوال درباره صحبت های ایشان در آن برنامه دارد که امیدوارم به دست ایشان برسد و مطالعه کرده و به آن ها پاسخ دهند تا در تاریخ بماند.


مسعود کشمیری، عامل انفجار دفتر نخست وزیری



1- آقای سازگارا در ابتدا فرموده اند ما از گذشته کشمیری و اینکه در سازمان مجاهدین خلق عضویت داشت اطلاعی نداشتیم و از طریق دوستش یعنی علی اکبر تهرانی وارد شده بود. سوال: مسعود کشمیری بارها از طرف کسانی که خانواده او و سابقه وی را پیش از انقلاب اسلامی می دانستند و وی را می شناختند به اعضای دفتر نخست وزیری معرفی شده بود و هشدار داده شده بود که کشمیری گذشته تاریکی دارد و خانواده وی صریحا مخالف نظام هستند و وی نباید در سمت حساسی حضور داشته باشد، اما به تمامی این هشدارها توجهی نشده بود و باز وی به کار خود ادامه داده بود. حتی برادر همسر وی ابوالفضل دلنواز کاندیدای اولین انتخابات مجلس شورای اسلامی از طرف مجاهدین در کرمانشاه شده بود و علی تهرانی خانواده وی و همسرش را می شناخت اما هرگز به این مطلب توجهی نشد. وی در میتینگ های مجاهدین خلق شرکت می کرد و از موضع مجاهدین صریحا حمایت میکرد و بارها از طرف سپاه و سپاهیان آشنا با این موضوع این خطر گوشزد شده بود اما به این مطلب توجهی نشده بود. چرا؟

2- آقای سازگارا مدعی شده اند که بعد از بمب گذاری گمان می شد کشمیری سوخته و پودر شده است و برای همین در کیسه ای مقداری خاکستر جمع شد و گفته شد این جنازه کشمیری است! فرموده اند از بزرگان و علمای مجلس سوال شد که اگر فردی جنازه ای برایش نباشد چه باید کرد که آن بزرگان فرموده اند یک متر در یک متر آن محلی که بوده است را خاکسترش را جمع کنند و تیمم دهند و بگویند این همان جنازه بوده است! / سوال: ایشان نام نبرده اند اما بارها دوستان ایشان آن بزرگ را جناب آقای اسدالله بیات زنجانی معرفی کرده اند که آن سخن را گفته بودند اما همواره آقای بیات زنجانی که هم موضع سیاسی با آقای سازگارا و دوستانشان در آن زمان بوده اند این حرف را تکذیب کرده اند. اگر جز آقای بیات زنجانی فرد دیگری این حرف را بیان کرده اند آقای سازگارا بفرمایند. در ثانی بعدها برای کشمیری خانواده آوردند و گفتند این همسر کمشیری است و دائم در صحن مجلس در هنگام تشییع جنازه ها بی قراری می کرده است. هیچگاه معلوم نشد آن زن چه کسی بوده است در صورتی که سازگارا و دوستانشان می فرمایند ما متوجه شده بودیم همسر و خانواده کشمیری فرار کرده اند!

3- آقای سازگارا می فرمایند جسد برای این تشییع شد که مثلا کشمیری گمان کند ما متوجه فرار وی نشده ایم و در جایی خودش را هنگام خروج از کشور نشان دهد و بعد دستگیرش کنیم. سوال: این روایت اگر صحیح است چرا هیچکدام از بزرگان آن زمان کشور همانند هاشمی رفسنجانی و اعضای دفتر امام (ره) در جریان قرار نگرفتند و بعد از آشکار شدن جسد سازی تازه همگان متوجه اقدام صورت گرفته شدند.

4- نقل قولی از شهید لاجوردی آورده اند که لاجوردی مشغول پرونده سازی برای ما بوده است و دلیلش هم انتشار عفونامه سال 1356 لاجوردی و دوستانش است که سال 1358 اعضای سازمان مجاهدین انقلاب آن را در نشریه خود منتشر کرده بودند و لاجوردی کینه به دل گرفته بود. سوال: اولا این نامه برای جشن سپاس سال 1355 می باشد و نه سال 1356. در ثاتی ایشان از قول شهید محمد کچویی این مطلب را آورده اند در صورتی که کذب محض است و در ادبیات و منش رفتاری کچویی چنین چیزی نبوده است و کسانی که آن زمان با کچویی اشنا بوده اند در مورد این روحیه شهادت می دهند. نمونه اش خاطرات دکتر احسان نراقی با عنوان از کاخ شاه تا زندان اوین که این موضوع را اشاره می کند و کچویی را فردی تماما اخلاقگرا معرفی می کند.
در ثانی مگر جز این است که وقتی فردی خرابکار در جایی نفوذ می کند و بعد فرار می کند از معرفین آن فرد باید تحقیق و تفحص شود تا مشخص شود وی چطور نفوذ کرده بود و تا آن سطح بالا آمده بود و بعد فرار کرده است؟ حتی در مورد یک دزد ساده هم این اتفاق رخ می دهد چه برسد به یه عامل نفوذی تروریستی.

5- در مورد بازجویی ها فرموده اند که سیاسی بوده است. بازجویی ها در زمانی صورت گرفت که رئیس شورای عالی قضایی آیت الله موسوی اردبیلی هم مشی سیاسی این افراد بوده است. دادستان هم آیت الله ربانی املشی بوده است که همین موضع سیاسی را داشته است پس معنای سیاسی کاری چیست؟ چرا پرونده ابتدا به دادگستری رفت و سپس به دادگاه انقلاب دادند؟ چرا انفجار شهریور 1360 رخ داد و تازه اواخر سال 1361 پرونده را به شهید لاجوردی دادند؟

6- کشمیری وقتی تا آن حد نفوذ کرده بود و به جایگاه مهمی دست یافته بود چرا باید به سادگی سوزانده شود و برای آینده نماند؟ جز این است که افراد مهم تری در بدنه نظام قرار دارند که مهمتر از کشمیری هستند و می توانند برای آینده نقش خود را ایفا کنند؟

7- جریان افرادی که در آن پرونده نقش داشتند همگی سال ها بعد داستان دارهایی در نظام شدند. نمونه اش خود آقای سازگارا که به خارج از کشور فرار کرد و به آمریکا رفت و با جورج بوش رئیس جمهور آمریکا دیدار کرد و از سرنگونی جمهوری اسلامی ایران سخن گفت. آیا کشمیری پروژه ای جز این را دنبال می کرد و برای همین هدف بمبگذاری کرد؟ آقای سازگارا جز در همین راه قدم برداشته است و نباید در گذشته ایشان هم تشکیک کرد؟ در مورد اقای حجاریان و بهزاد نبوی و ... و مسائل دوران دوم خرداد هم همین طور است.

8- هیچ گفته و نامه ای از امام برای بسته شدن پروند وجود ندارد جز دست خط خود آقای موسوی خوئینی ها که نامه ای نوشته اند و روی پرونده گذاشته اند به نقل از امام! چرا دست خطی از امام نیست و چرا امام صریحا موضع گیری علنی نکرده اند؟ چرا اقای خوئینی ها در این باره توضیح نمی دهند؟

این سوال ها بماند تا اگر جوابی گرفت در مورد مسائل مهم دیگر هم سوال شود همانند نقش آقای خسرو تهرانی، پیرو رضوی، مصطفی قنادها، حبیب الله داداشی و ... در آن حادثه و سوالات جدی دیگری در مورد کشمیری.


پرونده انفجار دفتر نخست وزیری و انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی از پرونده های مهمی است که به این سادگی کنار نخواهد رفت و از اذهان پاک نخواهد شد جز با شفاف سازی و مشخص شدن اینکه سرانجام ماجرا چه بوده است.


خدایا ! تو شاهدی چندین بار به عناوین مختلف ، خطر منافقین انقلاب را ( همانان که التقاط ، به گونه منافقین خلق سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده و همانان که ریاکارانه برای رسیدن به مقصودشان ، دستمال ابریشمی بسیار بزرگ - به بزرگی مجمع الاضداد - به دست گرفته اند ، هم رجایی و باهنر را می کُشند و هم به سوگشان می نشینند ، هم با منافقین خلق ، پیوند تشکیلاتی و سپس ... ! برقرار می کنند ، هم آنان را دستگیر می کنند و هم برای آزادیشان و اعطای مقام و مسئولیت بدانان تلاش می کنند و از افشای ماهیت کثیف آنان سخت بیمناک می شوند ، هم در مبارزه علیه آنان و در حقیقت برای جلب رضایت مسئولین و نجات بنیادی آنان خود را در صف منافق کُشان می زنند و هم در حوزه های علمیه به فقه و فقاهت روی می آورند تا مسیر فقه را عوض کنند ) ، به مسئولین گوشزد کرده ام ولی نمی دانم چرا ؟ ( گرچه نسبت به بعضی ، تا اندازه ای می دانم چرا !) ترتیب اثر نداده اند . / فرازی از وصیت نامه شهید سید اسدالله لاجوردی

سعید حجاریان و سعید اسلامی (امامی) مدتها جزو معاونین و مدیران اصلی و متنفذ وزارت اطلاعات و اطلاعات نخست وزیری در دهه 60 و 70  بوده اند. یکی از انها به جناح چپ بودن و دیگری به جناح راست بودن از نظر سیاسی مشهور و معروف بودند. درطول این سالها به عنوان رقیب و مخالف همدیگر تعریف شده اند و همین رقیب و مخالف بودن سرانجام در سال 77 زمینه بسیاری از اتفاقات شد که تا دهه 80 و حتی امروز نیز ادامه دارد.

فارغ از تمام این مسائل،ازمنظر تبارشناسی قابل توجه و بررسی هستند.دراین یادداشت سعی شده به بخشی ازموارد اشاره شود.




سعید حجاریان ، از چهره های مشهور اطلاعات نخست وزیری و وزارت اطلاعات در دهه 60 و جریان اصلاحات در دهه 70 و 80


۱- سعید حجاریان درگفتگویی که دردیماه ۱۳۷۸انجام شده، و بعدها عمادالدین باقی در کتاب برای تاریخ می گویم در سال 79 به نقل از سعید حجاریان و توسط انتشارات نی منتشر کرد درباره رابطه با سعید اسلامی و نحوه جذب او در وزارت اطلاعات می گوید:

''[سعید حجاریان]:مسئله گزینش سعید اسلامی به سال۵۸برمی گردد.من اورا درسال ۵۸یاشاید هم ۵۹(شک دارم،چون خیلی گذشته)گزینش کردم...ان موقع رابطه ماباامریکا قطع شده بود ولانه جاسوسی هم اشغال شده بود.ماعملا دفترحفاطت منافع پیدا کردیم وسطح روابطمان تاان حدتقلیل پیداکرد.

درآن زمان این ضرورت پیش آمد که مامورینی درامریکا اطلاعاتی را برای ماجمع اوری کنند و بفرستند.درهمان مقطع بود که سعید اسلامی راپیشنهاد کردندکه به درد این کارمی خورد.گزینش اورا هم به عهده من گذاشتند.

مورد او تحقیقات محلی فوق العاده ای درداخل کشورنداشت،چون ازجوانی به امریکا رفته بود.تحقیقات محلی درمورد اوعمدتابایستی درامریکاصورت می گرفت،که کارمشکلی بود.
فکرمی کنم حتی دیپلمش را هم درامریکا گرفته بود،یعنی مثلا نوجوان بوده که به امریکا رفته بود.سابقه ممتد طولانی اقامت درامریکا داشت وگمان می کنم شاید به دلیل سابقه طولانی درامریکا گرین کارت هم داشته است.

اورا به من معرفی کردند که گزینش کنم.می دانید که گزینش هم مراحلی دارد،هم تحقیقات محلی دارد،هم مصاحبه دارد،هم رجوع به سوابق.سوابق که چیزی نداشت.تحقیقات محلی اوراهم بایستی درامریکا صورت می دادیم،چون معرف های نسبتا معتبری هم داشت(ازبچه های انجمن های اسلامی که درامریکا بودند اورامعرفی کرده بودند).

تحقیقات محلی هم درمورد اوبه واسطه دانشجوهایی که انجابودندیافارغ التحصیل شده بودند وبه ایران برگشته بودندیادرزمان انقلاب درس را نیمه کاره رها کرده وبرگشته بودند،صورت گرفت.بعدهم اورابرای مصاحبه دعوت کردیم که امد ومن شخصا یکی دو جلسه اورامصاحبه کردم.
ازمجموعه اطلاعاتی که مابرای قضاوت به دست اوردیم،معلوم شد که او ادم زرنگی هست وسرش برای این گونه امور درد می کند.
بچه های انجمن اسلامی هم اورا توثیق می کردند.این قدر که من به یاد دارم درتحقیقات محلی درمورد او اطلاعات فوق العاده ای به دست نیامد،مگر این که مثلا ان حوزه های انجمن اسلامی که اودرانها فعالیت می کرده حوزه هایی بودند با گرایش های لیبرالی.شاید مثلا دربین انها عناصری باگرایشات انجمن حجتیه هم بوده است(مثلا حوزهsteel water).

درمورد مصاحبه هم چون من خودم باایشان مصاحبه کردم تاانجا که به یاد می اورم نتیجه این بود که خیلی ریشه عمیق مذهبی نداشت وفکرمی کنم دریک دوره ای همکاری هایی جانبی با کنفدراسیون دانشجویان ایرانی که این اواخرازهم پاشیده شده بود(یاCIS)داشت.

کنفدراسیون هم ترکیب درهمی بود که همه تیپی دران فعالیت می کردند.ازچپی ها وعناصرمذهبی ومائوئیست وتروتسکیست وغیره.یک پیش زمینه این طوری دراوبود...سرجمع این که بنیادهای خیلی مذهبی نداشت.البته ادم زبر وررنگی بود.مجموعه نکاتی که من یادم هست ودرمورد ایشان به ان رسیدم اینها بود.

مثلا یکی از سوال هایی که به یادم هست ازاوپرسیدم درموردماکولات بودتابدانم که تاچه حدازماکولاتی که ممکن بود درانها ازچربی گوشت خوک استفاده شودپرهیز می کند.یک لفظ فرنگی برای این معناداریم( Lard)که ان را روی بسته های موادخوراکی می نویسند.طبیعتا یک فرد مذهبی وقتی می خواهدغذا تهیه کندبه محتویات بسته ها توجه می کند.این شاخصی است برای این که معلوم شود یک نفرتاچه حدتعهدمذهبی دارد.

فکرمی کنم وقتی ازاو دراین مورد پرسیدم احساس کردم در این حدمقید است،یعنی دراینگونه امورلاابالی نبود.اماخوب،مجموعا(چه به دلیل ضعف امکانات ما برای جمع اوری اطلاعات محلی درموردایشان وچه دلیل اینکه ضرورت داشت ان کارانجام شود او مشغول به کارشود)من دراین حدگزینش کردم که بنارا براین بگذاریم که اوممکن است ازنطرسیاسی یااطلاعاتی ادم ناسالمی هم باشد،اماچون بنابود معلوماتی را یکطرفه به این طرف بفرستد وازاین طرف اطلاعاتی دراختیاراوگذاشته نمی شود.

قراربود درانجا(امریکا)اطلاعاتی را جمع اوری کندوبرای مابفرستد.من صلاحیت اورا در این حدارزیابی کردم که بنا را براین بگذاریم که حتی مسئله دار هم باشد،ولی بخاطر این که اطلاعات را یکطرفه می فرستدمهم نیست،اماازاین طرف اطلاعاتی به اوداده نشود واحیانا اگر یک موقع خواستند درداخل ازاو استفاده کنندبایدگزینش مجدد دقیق درمورد اوصورت بگیرد ودرامور امنیتی هم مطلقا ازاو استفاده نشود.
ان قدر که یادم هست اینها راقید کردم.

[مصاحبه کننده]: یعنی شما  بنا داشتید درحد منبع ازاواستفاده کنید؟

[سعید حجاریان]:منبع دوجانبه.یعنی منبعی که شمامظنون یامطمئن هستید که باطرف مقابلتان هم کارمی کند.لفظ استخدام رانباید درمورد اوبه کاربرد.یک وقت است که شما کسی را به عنوان پرسنل یک دستگاه استخدام می کنید،ویک وقت است که یک منبع را استخدام می کنید.اینهافرق دارند.

شمابه دلایلی ممکن است ازوجود فردی استفاده کنید که حتی به اومظنون هستید که ممکن  است باحریف همکاری کند،امابه دلایل ویژه ای می گویید باعلم به این موضوع من می خواهم ازاواستفاده کنم که مثلا فقط اطلاعاتی را که ان طرف جمع می کند بفرستد وخودتان قدرت ارزیابی اطلاعاتش رادارید.''

سعید امامی سال۱۳۵۵ وپس ازاخذ مدرک دیپلم،عازم امریکا شده است و تاسال ۱۳۶۴که دروزارت اطلاعات به کارگیری شده است درامریکا بوده است.

معرف ایشان نیز که اقای حجاریان معرفی می کندگویا فردی بنام سعید پروین معروف به سعید طلبه بوده است.

سعیدفرزند علی اکبر و همارخ اعتماد بوده است.علی اکبرمدتی معاون مدیرکل اموزش وپرورش کردستان در دوران شاه بوده است.مدتی نیزشهرداریاسوج بوده است.

علی اکبرامامی منبع کدداروحقوق بگیرساواک بوده است.

درپی درخواستی که وی برای همکاری باساواک داده است،کارشناس مربوطه نظرداده است که نامبرده به منظور پرستیژ میخواهد ساواکی شود.

همارخ اعتماد(متوفی ۱۳۶۶) همانند برادرش محمود اعتماد،سابقه عضویت درحزب توده داشته است.




کتاب برای تاریخ می گویم ، نوشته عمادالدین باقی



همسرسعید امامی درباره خانواده همسرش می گوید:

''خانواده سعید یک خانواده خیلی مذهبی نیستند و نبودند، البته ‍‍‍اجدادشان از خانواده های مذهبی منطقه خودشان بودند ... علیرغم اینکه ظاهرا مذهبی نبودند ولی یکسری خصوصیات داشتند که معمولا همیشه ازشون به خوبی یاد می شود و همه خاطره خوب از ایشون دارند بخصوص مادرشان ( خانم هما رخ اعتماد ) ... علیرغم اینکه می گویم اعتقادات مذهبی نداشتند ولی خوب خیلی دست به خیر و خیِّر بودند .نداشتند ولی خوب خیلی دست به خیر و خیِّر بودند .

همشون هم می گفتند که اصلا سعید اخلاق و رفتارش جدای بقیه بود... شاید وضع خانواده اش دختر عموها پسرعموها و دیگران را الان بعنوان یک نقطه ضعف سعید الان دارند مطرح می کنند ...

بدلیل وضع خانوادگى، اطرافیان پوشش قبل از انقلاب و بچّه ها و خواهر و برادرها و... من نمى توانم بپذیرم که "سعید" را الان مورد سرزنش قرار بدهند بگویند خانواد ه ات اینطور بوده پس تو ریشه ى اعتقادات قوى نداشتى یا نمى دانم فساد اخلاق داشتى... ''

درباره محجبه بودن خود نیز می گوید:

آشنایى ما با "سعید" بیشتر شد. مسأله ى خواستگارى او پیش آمد... عرض کردم من تنها خانم با حجاب توى "تالسا" بودم. بین دخترهاى دانشجوى دیگر خیلى هم سعى مى کردم حالت خشکى داشته باشم که معمولا" دخترها دارند تا کسى فکرى به ذهنش نزنند.''

وادامه می دهد:

''براى سعید البتّه خانواد ه اش اون تیپى راکه مى پسندیدند کاملا" فرق داشت. ولى خوب خود "سعید"سفت و سخت ایستاد که من مى خواهم ازدواج کنم و من باید بپسندم...''

درباره دایی سعید امامی نیزمی گوید:

. بعد از اینکه سعید دیپلم می گیرد ، برای تحصیلات به آمریکا می فرستندش و اصلا هم کاری به دایی ایشان که در سفارت ایران کار می کرد نداشت، چون اصلا وقتی "سعید" رفته دایی سعید ایران بودند و کاری به سعید نداشتند...

 تا جایى که یادم هستم حدود دو سال قبل از اینکه "سعید" به آمریکا برود، دایى ایشان برگشته بودند ایران... آدم فو ق العاده مسنّى هستند الان هم.''

البته برخلاف انچه ایشان ذکرکرده است،دایی سعید تا ماههای نزدیک به انقلاب هم درامریکا بوده است.

سرهنگ سلطان محمد اعتماد عنصرمهم این خاندان ودایی سعید،سالهاوابسته نظامی حکومت پهلوی درامریکا بوده است.اوتا ماههای نزدیک به انقلاب در این سمت بوده است که بخاطر شرایط ویژه و مقابله با انقلاب،به ایران فراخوان می شود وسرپرست ''گروه جنگ روانی''رادیو را دردولت نظامی ارتشبد ازهاری برعهده می گیرد.

مسولیت وپست ''وابسته نظامی حکومت پهلوی درامریکا''به هرکسی داده نمی شد.به دلایل متعدد خصوصا خریدهای نظامی ازامریکا،پیمان های نطامی میان شاه وامریکا،حضوردهها هزارمستشارامریکایی درایران و...فردی که به این مقام منصوب می شد،دارای شرایط ویژه ای باید باشد.

پس از تسخیرلانه جاسوسی و کشف اسناد،سلطان محمد اعتماد به اتهام ارتباط و عامل سیا بودن خصوصا وصل بودن با ''توماپ پاور'' چندماه بازداشت وتحت بازجویی قرارگرفت.

بهرام اعتماد فرزند سلطان محمد نیزمنبع اطلاعاتی( DIA)پنتاگون بوده است.

دکتربهمن اعتماد پسرخاله سعید امامی نیز عضو شورای مرکزی ملی مقاومت(سازمان منافقین) و نماینده شورا درانگلستان بوده است.گیتی( خاله زاده سعید )نیز به دلیل وابستگی به سازمان چریکهای فدایی خلق از دانشگاه شهید بهشتی دراوایل انقلاب اخراج شد.

نکته ای که قابل تامل و بررسی می باشد این است درمقطعی که سعید امامی توسط سعید حجاریان برای دفتراطلاعات و تحقیقات نخست وزیری گزینش می شده،دایی اوسرهنگ سلطان محمد اعتماد بازداشت وتحت بازجویی بوده است.ایااقای حجاریان از این موضوع مطلع بوده است و اقدام به جذب وی نموده است؟

۲-سعید حجاریان درگفتگو با اندیشه پویا(شماره ۲، تیر- مرداد ۱۳۹۱، ص ۳۷- ۴۵) به برخی سوابق پدرش اشاره می کند که قابل تامل و توجه هست:

''پدرم گرایش های سیاسی متفاوتی داشت و به جلسات گروه های مختلف می رفت. اوایل سراغ دار و دسته منشی زاده و حزب "سومکا" رفته بود که گرایشات ناسیونالیستی تند داشتند.

یک مدت هم رفت سراغ "باهماد آزادگان" که دار و دسته کسروی بودند. البته پدرم حسابی مذهبی بود و بعدا هم مصدقی شد...

برگردم به مواضع پدرم بله، پدرم طرفدار مصدق شد در خانه هم کتابخانه خوبی داشت اهل مطالعه بود و کتاب زیاد داشت.''

بررسی دوگروهی که پدر سعید حجاریان درانها عضویت داشته حائز اهمیت است .یکی از این گروه ها ''باهمادازادگان''بوده است.

گروه "باهمادآزادگان" نام گروهی از هواداران احمد کسروی است که در حیات او و پس از آن در راه اشاعه اندیشه‌های اجتماعی و سکولار احمد کسروی موسوم به «پاک‌دینی» فعالیت می‌کردند.

در دوران پس از شهریور ۱۳۲۰ خورشیدی، احمد کسروی جمعیت «باهماد آزادگان» را راه‌اندازی کرد. انجمن باهماد آزادگان خواستار حقوق بیشتری، از جمله «کشف حجاب و حق طلاق» برای زنان ایرانی بود.

احمد کسروی و پیروانش در انجمن باهماد آزادگان، در چله زمستان (اول دی‌ماه) مراسمی را تحت عنوان «جشن کتاب‌سوزان» راه می‌انداختند.

کسروی و برخی از پیروان‌ و هم‌ باوران‌ "پاکدین" وی دور هم‌ جمع‌ می‌شدند و کتاب هایی که به نظرشان باعث عقب ‌افتادگی ایران از کشورهای پیشرفته آن زمان بود (آثار مولوی‌، حافظ‌، سنایی‌، عطار، امام‌ محمد غزالی‌، رازی، ابولخیر، سهروردی‌ و ...) و یا کتب دعا و کتاب هایی که به گمان آنها به خرافات دامن‌ می‌زد (مفاتیح ‌الجنان‌ و جامع‌ الدعوات‌ و ...) را در آتش‌ می‌ انداختند و این‌ مراسم سوزانیدن کتابها را جشن‌ کتاب‌ سوزان‌ می‌گفتند.

کسروی‌ خود در این‌ باره‌ می‌گوید: "چون‌ دیدیم‌ سرچشمه‌ گمراهی ها و نادانی ها کتاب‌ است،‌ این‌ است‌ که‌ داستان‌ کتاب‌ سوزان‌ پیش‌ آمده‌ است‌. جشن‌ کتابسوزان‌ در یکم‌ دی‌ ماه ‌است‌ و یک‌ دسته‌ سوزانیدن‌ مفاتیح‌ الجنان‌ و جامع‌ الدعوات‌ و مانند اینها را دستاویز گرفته‌ و هوچیگری‌ راه‌ انداختند. .... قرآن‌ هر زمان‌ که‌ دستاویز بدآموزان‌ و گمراه‌ کنندگان‌ گردید، باید از هر راهی‌ قرآن‌ را از دست‌ آنان‌ گرفت،‌ گرچه‌ به‌ نابود گردانیدن‌ آن‌ باشد".سوزاندن قران توسط این انجمن انجام می شده است.

گروه دیگری که پدر حجاریان در آن عضویت و فعالیت داشته است حزب "سومکا" به رهبری "داوود منشی زاده" بوده است.

ماجرای پیچیده سعید اسلامی و سعید حجاریان و سوابق خانوادگی و امنیتی آنها که سالهاست به فراموشی سپرده شده است حکایت یک نکته باریک و بسیار تعیین کننده در جمهوری اسلامی ایران است. حکایت دو گرایش و نگاه در دستگاه های امنیتی که در دهه 60 و 70 وجود داشت. زمانی که سعید اسلامی کشته شد و مرگ وی هم آنقدر مشکوک بود که مهدی کروبی در مجلس ششم به آن اشاره کرد تمامی سوال یک جمله کوتاه بود. چرا سعید اسلامی باید کشته می شد و چرا تمامی اتفاقاتی همانند ترور و شهادت اسدالله لاجوردی ، مرگ مشکوک سعید اسلامی ، قتل های زنجیره ای در سال های 76 و 77 و شهادت و ترور سپهبد علی صیاد شیرازی در دوره و سال اول دولت اصلاحات رخ داد؟ چه پیوندی میان تمامی این ترورها و کشته شدن ها بود؟


نکته کلیدی موضوع در این است که فردی همانند سعید اسلامی (امامی) از ابتدا نیز مخالف جریانی در وزارت اطلاعات بود که بعدها مشهور به جریان اصلاحات شدند و به عنوان معاون وزیر نیز سعید اسلامی جلوی رشد این جریان را در وزارت گرفته بود اما اوضاع به گونه ای پیش رفت که در سال 76 بدنه اصلی وزارت رای قابل تاملی به سید محمد خاتمی و یا محمدی ری شهری دادند و صرفا معاونین وزارت همانند سعدی اسلامی ( معاون امنیت داخلی) و مصطفی پور محمدی (معاونت برون مرزی اطلاعات) به علاوه شخص وزیر وقت ( فلاحیان) به ناطق نوری رای دادند و این برای دولت اصلاحات مانعی بود تا چنین مخالفین کلانی در بدنه وزارت اطلاعات داشته باشند.


سعید حجاریان در بخش دیگری از کتاب خود به دو جلسه توجیهی اشاره می کند که بعد از دوم خرداد 76 در وزارت اطلاعات تشکیل شد و از بهزاد نبوی و شخص وی (حجاریان) برای توجیه و اظهار نظر درباره دوم خرداد و رای خاتمی تشکیل شد و در آن جلسه بگو مگو هایی میان سعید حجاریان و سعید اسلامی در گرفت. حجاریان به صراحت این دیدگاه را در سطح کلان وزارت اطلاعات مطرح می کند و می گوید که فردی همانند سعید اسلامی از ابتدا نیز مخالف جریانی بود که بعدها به اصلاحات مشهور شد. این واقعیتی تاریخی است که جریان اصلاحات توسط طیف چپ وزارت اطلاعات و طیفی شکل گرفت که در ابتدای انقلاب اسلامی در سازمان مجاهدین انقلاب ( مجمع الاضداد سیاسی) شکل گرفت و از سال 68 تا 76 در مرکز مطالعات ریاست جمهوری تنها روی پروژه توسعه سیاسی در ایران مشغول به کار بودند. در مقابل این طیف نیز افرادی همانند سعید اسلامی و پور محمدی در وزارت اطلاعات قرار داشتند که سرنوشتی متفاوت پیدا کردند.


بعدها و به دلیل بحرانی شدن اوضاع امنیتی در سال های 77 و 78 سعی شد از سعید اسلامی چهره ای منفور نشان داده شود و دو طیف اصلاحات و روزنامه کیهان که به عنوان متضاد یکدیگر شناخته می شدند در این امر یک نظر شدند و هر دو سعید اسلامی را چهره ای منفور معرفی کردند اما به نظرم همچنان این پرونده باز است و حکایت دو طیف راست و چپ به صورت کلان در دستگاه های امنیتی نظام همچنان برقرار است.


وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه در ابتدا توسط جریان چپ نظام در سال های ابتدایی انقلاب تاسیس شد. یعنی جریاناتی که در ان ایام نام مجاهدین انقلاب را با خود یدک می کشیدند و در دهه 60 نیز کاملا اطلاعات نخست وزیری و سپاه در دست این جریان بود و با تاسیس وزارت اطلاعات نفرات اصلی این جریان نیز به وزارت رفتند اما با تغییر شرایط از سال 68 نوع نگاه ها و اختلافات متفاوت شد و در سال های پایانی دهه 70 شاهد اوج رویارویی این دو طیف بودیم که در نهایت به مرگ افرادی همانند اسلامی منجر شد.


در حال حاضر نیز این دو طیف همچنان وجود دارند و از سابقه امنیتی بسیاری از اعضای کابینه دولت یازدهم و نزدیکان رئیس جمهور می توان به این نکته رسید. ( همانند علی ربیعی (عماد) ، حسین فریدون ، علی یونسی ، نهاوندیان ، حسام الدین آشنا و ...) .


ترس از زمانی است که این دو نگاه در یک روز مبادا و بسیار مهم دیگر که در سال های آینده فرا خواهد رسید تلاقی سرنوشت سازی داشته باشند که پیروزی هر یک از این دو نگاه آینده نظام را در دست خواهد گرفت.

ناگفته هایی درباره تراب حق شناس

چهارشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۳۴ ق.ظ

نشریه مهرنامه


مرگ تراب حق شناس در بهمن ماه امسال بازتاب های مختلفی در داخل و خارج کشور داشت. حق شناس از افراد سرشناس مجاهدین خلق بود که بعدها گروه پیکار را پایه گذاری کرد و سرگذشت جالبی داشت. از دانشگاه به حوزه رفته بود و بعدها در سال 54 مارکسیست دو آتشه شده بود و بعدها هم از مخالفین سرسخت جمهوری اسلامی. فردی که از جمله سرشناسان مبارزین در دهه 40 و 50 بود و خیلی ها از او خاطرات مختلفی دارند.

مهرنامه در ویژه نامه نوروز 95 خود درباره تراب حق شناس و مرگ او به سراغ افرادی همانند سعید حجاریان و احمد رضا کریمی و سید رضا اکرمی رفته است و درباره حق شناس از قول این افراد مطالبی را منتشر کرده است. تحلیلی ترین مطلب را احمد رضا کریمی از اعضای سرشناس سازمان مجاهدین خلق در دهه 50 دارد که جزو خائنین مجاهدین به شمار می رود که باعث لو رفتن بسیاری از اعضای سازمان شد و همکاری گسترده ای نیز با ساواک داشت.

احمد رضا کریمی سعی کرده است درباره حق شناس و فضای آن زمان مبارزات دهه 40 و 50 توصیفات دقیقی ارائه دهد و تا حدی هم موفق بوده است.


اما آنچه که درباره حق شناس برای من به شخصه جالب بوده سیر تحولاتی است که حق شناس داشت. از یک مبارز معتقد مذهبی تا رسیدن به مارکسیسم آن هم به نحو افراطی. از ارتباط با افرادی همانند هاشمی رفسنجانی تا ضدیت جدی با همین گونه افراد.

حق شناس در سال های اخیر زندگی نیمه مخفیانه ای در آلمان داشت و خیلی از این سالهایش خبری در دست نیست به جز خاطراتی که بعد از فوت وی توسط برخی از دوستانش در همین 1 ماه منتشر شده است و گه گاه مطالبی در وی در اینترنت منتشر می شد اما خیلی گسترده و خاص نبود.

حق شناس به نظر من نمونه خوبی از سیر تحول سازمان هایی همانند مجاهدین خلق و پیکار بود و جوان هایی که یک عمر را در راه مبارزه طی کردند و سرانجام به انتهای سراب سرسبز خیالی رسیدند که هیچ بود. فقط خاطره ای ماند و عمری از دست رفته که برای رسیدن به یک جامعه خاص آرمانی طی شد و نتیجه ای هم نداد و فقط عده زیادی قربانی شدند و به هر حال اینها جز خاطرات و تاریخ سرزمین ماست و می توان از آنها تجربه های زیادی کسب کرد و امید داشت که بتوان در آینده از آنها استفاده کرد. ما امثال تراب حق شناس و احمد رضا کریمی و محسن نجات حسینی و ابریشم چی و حسین روحانی و ... در دهه های 40 و 50 کم نداشتیم که سرنوشتی عبرت انگیز پیدا کردند.بعضی زنده هستند و بعضی هم ... . به هر حال اینها از تاریخ کشور ماست و می تواند عبرت آموز باشد. پرونده مهرنامه هم حداقل چیزی است که مخاطبین علاقمند می توانند در کنار کتابهای مختلف از دوره های مبارزین جوان کشور ما در دهه 40 و 50 داشته باشند.

چرا اسدالله لاجوردی باید ترور می شد؟

يكشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۰۸ ب.ظ

سید اسدالله لاجوردی

در روز اول شهریور سال ۱۳۷۷، اسدالله لاجوردی دادستان اسبق تهران و رییس سابق سازمان امور زندان‌ها ترور شد.این ترور آغاز مجدد بازخوانی هایی در مورد لاجوردی و دشمنان او بود که چرا وی باید در اولین سالگرد دولت اصلاحات ترور می شد و چه کسانی از ترور او در حالی که او هیچ سمت رسمی در آن سالها نداشت سود می بردند؟ در این مقاله تلاش می شود به این سوال پاسخ داده شود که ترور لاجوردی چگونه رقم خورد و اثرات ترور او چه بود؟

 سید اسدالله لاجوردی، سال ۱۳۱۴ هجری شمسی در خانه پدرش علی‌اکبر لاجوردی که به هیزم‌فروشی شاغل بود، در جنوب تهران متولد شد. پس از ۶ سال تحصیل در دوره ابتدایی در سال ۱۳۲۷ در حالی که جوانی ۱۴-۱۳ ساله بود به دبیرستان رفت. دوران تحصیل او در دبیرستان همزمان بود با عملیات نیروهای یهودی در سرزمین‌های فلسطینی که اعتراضات بسیاری را در منطقه برانگیخت. اولین فعالیت سیاسی لاجوردی در این سن شکل گرفت که به همراه پدر در تظاهرات اعتراضی که به دعوت آیت‌الله کاشانی در مسجد شاه تهران برگزار شده بود، شرکت کرد.
لاجوردی در دومین سال تحصیل در دبیرستان‌، ترک تحصیل کرد و در کنار پدر به کار مشغول شد. با این همه‌، درس را در منزل به صورت فراگیری علوم قدیمه ادامه داد. علاوه بر این ادبیات عرب و علوم حوزوی را در حد کفایه فراگرفت و جلسات تفسیر قرآن در منزلش تشکیل داد. اسدالله لاجوردی از شاگردان شهید بهشتی و مطهری بود و در شکل‌گیری جمعیت مؤتلفه اسلامی نقش اساسی داشت‌. پس از ترور حسنعلی منصور، نخست‌وزیر وقت در بهمن ۱۳۴۳ بسیاری از اعضای این جمعیت از جمله اسدالله لاجوردی دستگیر شدند. صادق امانی که شوهر خواهر لاجوردی بود به همراه بخارایی، نیک‌نژاد، هرندی در سحرگاه ۲۶ خرداد توسط رژیم شاه اعدام شدند. شهید عراقی و هاشم امانی با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شدند. حبیب عسگر اولادی و ابوالفضل حاج حیدری و دو نفر دیگر به حبس ابد، آیت‌الله انواری به ۱۵ سال، احمد شهاب به ۱۰ سال و یک نفر به ۵ سال محکوم شدند. اسدالله لاجوردی هم به همراه برادرش سید مرتضی لاجوردی دستگیر و به زندان قزل قلعه منتقل شد. لاجوردی بیش از ۱۰۰ روز در انفرادی بود و در این مدت کمرش بر اثر شکنجه‌هایی که متحمل شد، شکست و چشمش نیز آسیب دید. او که در این مدت اعترافی نکرده بود، سرانجام پس از محاکمه به ۱۸ ماه حبس تادیبی محکوم شد.

لاجوردی پس از آزادی‌، جلسات تفسیر قرآن را از سر گرفت‌. براساس گزارش ساواک «سید که در بازار جعفری به دستمال‌فروشی و روسری‌فروشی اشتغال داشت‌، منزل خود را به محل گردهمایی افراد مذهبی‌، مبارز و آشنا به مبانی دینی تبدیل کرده بود

در فاصله سال‌های ۴۴ تا ۴۹ دوره ساماندهی تشکیلات مسلحانه زیرزمینی بود و لاجوردی در برقراری ارتباط میان شهید مطهری با گروه‌های مخفی اسلامی مسلح و سیاسی نقش‌آفرین بود. یکی از این گروه‌ها در جریان مسابقه فوتبال ایران و اسرائیل در اردیبهشت ۱۳۴۹ وارد عمل شد. در این بازی ایران پیروز شد و مردم از فوتبالیست‌های خود که اسرائیل را شکست دادند تجلیل کردند ولی علیه اسرائیل در ورزشگاه امجدیه (شهید شیرودی فعلی) و اطراف آن به شدت تظاهرات کردند و پس از اتمام مسابقه با پلاکارد‌ها (پرده‌های شعاری) که علیه اسرائیل بود در سه گروه تظاهرات‌کنان در تهران به راه افتادند. یک گروه به جنوب شهر رفتند. گروه دوم به شمال شهر رفته و شعار سر دادند بدون اینکه رژیم کاری بتواند بکند. گروه سوم که توسط موتلفه اسلامی اداره می‌شد، در اطراف ورزشگاه تا ساعت‌ها فعال بود و سپس به طرف خیابان سعدی آمد و در طول تظاهرات این گروه بود که بمبی در مقابل شرکت ال آل (شرکت هواپیمایی اسرائیل) در خیابان روزولت آن روز (خیابان مفتح کنونی)  منفجر کرد و شیشه‌های شرکت مذکور را درهم شکست.
با دستگیری تعدادی از افراد، گروه مورد شناسایی ساواک قرار گرفت. از این گروه مسلح، دستگاه‌های پلی‌کپی، اسلحه و امکانات تخریبی به دست ساواک افتاد و اسدالله لاجوردی همراه عده‌ای دیگر دستگیر شد و عزت شاهی یکی دیگر از اعضای موثر موتلفه اسلامی که در مدیریت این گروه هم نقش داشت متواری شد. لاجوردی که بار دیگر بعد از روزها شکنجه، به ۴ سال حبس انفرادی محکوم شده بود در داخل زندان نیز به آموزش مبانی دینی به زندانیان پرداخت‌ و به همین علت نیز به زندان مشهد انتقال داده شد و بخشی از محکومیت خود را در آن شهر گذراند.در همان سالهای ابتدایی دهه پنجاه با محمد کچویی آشنا شد و این آشنایی در سالها بعد تاثیرات مهمی در زندگی هر دوی آنها داشت.

 
لاجوردی در فروردین ۱۳۵۳ از زندان آزاد شد و در اسفند‌‌ همان سال مجدداً بازداشت شد. اتهام او این بار «فعالیت‌های زیرزمینی و همچنین خودداری از پاسخگویی راجع به اقدامات خرابکارانه خود» بود و به ۱۸ سال حبس جنایی محکوم شد. او در این دوره از زندان خود، با اعضای سازمان مجاهدین خلق آشنا شد و به مقابله با انحرافات فکری آنان پرداخت.

لاجوردی به همراه بسیاری از زندانیان در مرداد ۱۳۵۶ آزاد شد. او در کنار شهید مهدی عراقی ، شهید صادق اسلامی و محمد کچویی  از مسئولان انتظامات کمیته استقبال از امام خمینی بودند.با پیروزی انقلاب اسلامی محمد کچویی در زندان قصر مشغول به فعالیت می شود و از ابتدای سال 58 وی با دریافت حکمی ریاست اوین را بر عهده میگیرد و سپس اسدالله لاجوردی از ۲۰ شهریور ۱۳۵۹ با نظر مساعد امام خمینی و آیت‌الله بهشتی دادستان انقلاب تهران شد و در این سمت به مبارزه جدی با عوامل سازمان مجاهدین خلق (منافقین) که در ان زمان ترور مسؤلان را در دستور کار خود قرار داده بودند، پرداخت. 8 تیر ماه 1360 محمد کچویی در زندان اوین به شهادت می رسد و محمد رضا سعادتی از عوامل اصلی مجاهدین خلق به عنوان عامل تحریک ترور محمد کچویی شناخته می شود و با حکم آیت الله محمد گیلانی به اعدام محکوم می شود.سعادتی که سال 58 به جرم جاسوسی برای شوروی دستگیر شده بود در سال 59 به 10 سال زندان محکوم شد و سید حسین موسوی تبریزی حکم او را صادر نمود.سعادتی که روزگاری در دادستانی تهران در ابتدای پیروزی انقلاب خود بازجو بوده است حالا مورد بازجویی افرادی همانند بیژن تاجیک قرار میگیرد.سعادتی سرانجام به دلیل ایفای نقش در ترور محمد کچویی در 5 مرداد 1360 ( روز فرار بنی صدر و رجوی از ایران) اعدام می شود.سعادتی که در زندان پیش از انقلاب تاریخ معاصر تدریس می کرده است استادی افرادی همانند بهزاد نبوی را بر عهده داشته است و همین سابقه باعث می شود نبوی وساطت زیادی را انجام دهد تا او اعدام نشود اما تلاش های او نتیجه ای در بر ندارد.1 ماه بعد در 8 شهریور 1360 بمبی در دفتر نخست وزیری منفجر می شود و رئیس جمهور وقت و نخست وزیر به شهادت می رسند و انگشت اشاره ها به سمت مسعود کشمیری دبیر شورای عالی امنیت ملی وقت ( عامل نفوذی ) می رود و لاجوردی مسئول پیگیری پرونده می شود و سپس به دلیل اعمال نفوذهایی که برای به کارگیری کشمیری در نخست وزیری صورت گرفته بود طیف گسترده ای از افراد نخست وزیری همانند خسرو قنبری تهرانی ، بیژن تاجیک ، سعید حجاریان ، بهزاد نبوی ، نادر قوچکانلو ، تقی محمدی و ... متهم به دخالت در حادثه نخست وزیری می شوند و لاجوردی پیگیری سختی برای به نتیجه رسیدن پرونده انجام می دهد ‌ اما در دی ۱۳۶۳ توسط شورای عالی قضایی از مناصبش کنار گذاشته می شود و در سال 1365 تمامی متهمین پرونده آزاد می شوند و تقی محمدی به نحو مشکوکی در زندان کشته می شود! اگر روزی بیژن تاجیک بازجوی اسرار آمیز پرونده محمد رضا سعادتی بوده است و دوستان سعادتی رایزنی هایی را برای آزادی او انجام داده بودند اما حالا تاجیک و دوستانش متهمین یکی از مهم ترین پرونده های تاریخ معاصر ایران شده بودند.

در مورد ماجرای عزل لاجوردی روایت‌ها مختلف است. مجید انصاری می‌گوید پس از اینکه شورای عالی قضایی تهیه گزارش از وضعیت زندان‌ها را به وی سپرد، پس از گفت‌وگوی مستقیم با صد زندانی سیاسی از زندان‌های مختلف، به امام، رئیس‌جمهور و رئیس مجلس گزارشی می‌دهد که از بروز تخلفاتی در برخورد با زندانیان حکایت دارد و همین گزارش موجبات برکناری لاجوردی را فراهم می‌کند. وی می‌گوید: «من در آن زمان برای ایجاد گشایش در امر زندانیان و پرسنل زندان درخواستی از حضرت امام کردم که نیازمند امکانات بسیار وسیع و باارزشی بود همین‌ که من خدمت امام این درخواست را مطرح کردم بدون معطلی حضرت امام به مسئول بنیاد آن زمان و نیز نخست‌وزیر دستور دادند که امکانات در اختیار ما قرار گیرد. حضرت امام بارها تاکید می‌کردند که برخورد با زندانیان صد‌درصد باید منطبق با قانون باشد و اگر کسی جنایت کرده و حتی انسان کشته و قرار است قصاص شود. کسی حق ندارد برای اینکه این فرد محکوم به اعدام هست یک سیلی اضافی به او بزند. ایشان بحث کرامت انسانی و حقوق افراد را مورد تاکید قرار می‌دادند، امام می‌فرمودند با متخلف برخورد قاطع شود اما در چارچوب قانون».

وی درباره واکنش لاجوردی به این ماجرا می‌گوید: «مرحوم لاجوردی خدمت حضرت امام رفته بودند و در آنجا از جنایت‌های منافقین صحبت کردند و گزارش مفصلی خدمت امام دادند، امام فرمودند" آقای لاجوردی اگر جمهوری اسلامی به‌ دست اینها(منافقین) ساقط شود بهتر از آبروی اسلام است که با این کار‌ها (خودسری‌های داخل زندان) برود. شما بروید مسئولیت را تحویل دهید". چون آقای لاجوردی مسئولیت را تحویل نمی‌دادند».

در پاسخ به انصاری اما فرزند اسدالله لاجوردی می‌گوید برکناری لاجوردی نتیجه فعالیت باند مهدی هاشمی بوده و موجب ناخرسندی امام شده است. سید احسان لاجوردی در جوابیه‌ای خطاب به مجید انصاری می‌گوید: «مصاحبه‌ای از شما منتشر شد که بر مبنای شنیده‌هایتان سخنانی را در رابطه با پدر شهیدم به امام نسبت داده بودید. آقای انصاری شما خوب می‌دانید سخن باید بر سندی استوار باشد و اگر چنین نباشد، شما نیز از اتهام‌های ادعایی در امان نخواهد بود. آقای هاشمی رفسنجانی در کتاب خاطراتشان (۱۷ بهمن ۶۳) به بی‌اطلاعی و ناخرسندی امام رحمه‌الله علیه از برکناری آن شهید از دادستانی انقلاب اشاره می‌کنند. دوستان پدرم نیز ریشه این برکناری را در بیت آیت الله منتظری (باند مهدی هاشمی) دانسته و از گله‌مندی امام رحمه‌الله علیه از این برکناری سخن می‌­گویند و از این گونه نقل قول‌ها بسیار است».دوستان لاجوردی همانند اسدالله جولایی و محمد علی امانی نیز روایت هایی از اعمال فشار اعضای شورای قضایی همانند موسوی خوئینی ها و موسوی بجنوردی در عزل لاجوردی را بی تاثیر نمی دانند.

در سال ۱۳۶۸ لاجوردی دوباره به مدیریت زندان‌ها برگشت و پس از قبول ریاست زندان اوین، ریاست سازمان زندان‌ها را تا اسفند ۱۳۷۶ بر عهده گرفت اما در این زمان بار دیگر از سمت خود استعفا داد و به کار در بازار مشغول شد.
 با روی کار آمدن دولت اصلاحات وزارت اطلاعات دچار تغییرات گسترده ای می شود و برخی از متهمین سابق نخست وزیری که سالها در دفتر تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری مشغول فعالیت بودند مجددا به وزارت اطلاعات باز می گردند.روایت ها حکایت از آن داشت که اسدالله لاجوردی تمایل به بازگشایی پرونده نخست وزیری داشته است و رایزنی هایی را نیز با برخی از مسئولین طراز اول نظام برای این کار انجام داده بود اما سرانجام در تروری مشکوک و بدون دلیل مشخص سرانجام اول شهریور ۱۳۷۷ در حالی که هیچ سمت رسمی نداشت، در محل کسب خود در بازار تهران توسط دو نفر از اعضای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) ترور شد.اگر چه گفته شد وزارت اطلاعات وقت از این ترور آگاهی داشته است اما از ترور لاجوردی و صیاد شیرازی که آن ترور هم شش ماه بعد رخ داد هیچ جلوگیری نکرد !

کاش روزی فرا برسد که اصلاح طلبان فعال در وزارت اطلاعات دولت اصلاحات پاسخ می دادند که میان ترور اسدالله لاجوردی و صیاد شیرازی و کشته شدن سعید امامی چه ارتباطی برقرار بوده است و چرا در سال های ابتدایی دولت اصلاحات تا بدین حد شاهد ترور و کشته شدن افرادی بودیم که به نوعی با منافقین و یا با اصلاح طلبان باسابقه امنیتی در ابتدای انقلاب اختلاف نظر داشتند بودیم؟
لاجوردی در بخشی از وصیت نامه خود که در روزنامه کیهان چاپ عصر 2 شهریور ماه 1377 به چاپ رسیده است اینگونه خون دل های خود را بیان می کند:


خدایا ! تو شاهدی به همان اندازه - بلکه صد چندان - که به امام  قاطع و سازش ناپذیرم عشق می ورزم ، نسبت به سازشکاران و مدافعان عملی ضد انقلاب ( اگر در لفظ و اعتقاد هم مخالف باشند) نفرت دارم . بیم آن دارم حوادث مشروطه مجدّداً تکرار شود و یا ایران اسلامی به سرنوشت الجزایر دچار شود . خداوندا ! از تو مصرانه می خواهم دست و قدم ، زبان و قلم ِ همه کسانی را که در جهت رهانیدن ضد انقلابیون و مرتدین و محاربین از چنگال عدالت ، اعمال قدرت و نفوذ کرده اند و همه کسانی که پذیرای این ننگ شده اند ( تا چند روزی به کام وهم و خیال رسند ) ، برای همیشه از سونوشت این مردم شهید پرور و شاهد قطع فرمایی
خدایا ! چون عاشق نظام بوده ام ، از آن ترس داشتم که افشای چهره سازشکاران ، لطمه ای ناچیز به نظام وارد آرد ، به آنها توصیه می کنم که جدای از لفّاظی و بازارگرمی های صنفی ، به قیامت و حسابرسی های دقیق آن روز باور پیدا کنند و مواظب باشند که از آن دسته ای نباشند که قرآن درباره شان فرموده : " لِمَ تقولونَ ما لا تفعلون . کَبُرَ مَقْتاً عند الله انْ تقولوا ما لا تفعلون ".
خدایا ! تو شاهدی چندین بار به عناوین مختلف ، خطر منافقین انقلاب را ( همانان که التقاط ، به گونه منافقین خلق سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده و همانان که ریاکارانه برای رسیدن به مقصودشان ، دستمال ابریشمی بسیار بزرگ - به بزرگی مجمع الاضداد - به دست گرفته اند ، هم رجایی و باهنر را می کُشند و هم به سوگشان می نشینند ، هم با منافقین خلق ، پیوند تشکیلاتی و سپس ... ! برقرار می کنند ، هم آنان را دستگیر می کنند و هم برای آزادیشان و اعطای مقام و مسئولیت بدانان تلاش می کنند و از افشای ماهیت کثیف آنان سخت بیمناک می شوند ، هم در مبارزه علیه آنان و در حقیقت برای جلب رضایت مسئولین و نجات بنیادی آنان خود را در صف منافق کُشان می زنند و هم در حوزه های علمیه به فقه و فقاهت روی می آورند تا مسیر فقه را عوض کنند ) ، به مسئولین گوشزد کرده ام ولی نمی دانم چرا ؟ ( گرچه نسبت به بعضی ، تا اندازه ای می دانم چرا !) ترتیب اثر نداده اند.


این روزها 17 سال از شهادت لاجوردی می گذرد ، اما ای کاش یکبار برای همیشه مخالفین او به این سوال پاسخ صریح می دادند که چرا شهادت او را کشته شدن دانستند و هیچگاه پاسخ صریح به این سوال ندادند که ریشه اصلی اختلافات آنها با لاجوردی در چه چیز بوده است که لاجوردی آنها را خطرناکتر از منافقین می دانست.
یادش گرامی و راهش همواره پر رهرو باد.

روایت غفوری فرد از 8 شهریور 1360

يكشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۴۱ ب.ظ

به مناسبت سالگرد انفجار دفتر نخست وزیری مصاحبه ای با محمد حسن غفوری فرد درباره این حادثه در خبرگزاری فارس منتشر کردیم که در اینجا نیز می توانید آن را مطالعه نمائید.

مصاحبه با غفوری فرد

خبرگزاری فارس،‌محمد حسن غفوری فرد از اعضای دولت دوم بود که مدت کوتاهی در این دولت سمت وزیر نیرو را بر عهده داشت. غفوری فرد به دلیل نزدیک بودن به محمد علی رجایی و محمد جواد باهنر خاطرات فراوانی از ان روزها به خاطر دارد که به جهت بازخوانی این خاطرات در اردیبهشت ماه 1393 جلسه ای را با وی ترتیب دادیم تا خاطرات او را بررسی نمائیم.

بخشی از این خاطرات بازخوانی وقایع تابستان سال 1360 است که از نظر شما می گذرد:

*شما در دولت دوم انقلاب اسلامی که رئیس جمهور آن شهید رجایی و نخست وزیر آن شهید باهنر بود وزیر نیرو بودید.چطور شد که به وزارت نیرو رسیدید؟

من از قبل مرحوم آقای رجایی و باهنر را می شناختم. زمانی که استاندار خراسان بودم خوب با آقای رجایی که آن زمان نخست وزیر بودند آشنا بودم و آن زمان بنی صدر رئیس جمهور بود و همان زمان چون عضو حزب جمهوری اسلامی هم بودم با آقای باهنر هم آشنایی و رابطه نزدیکی داشتم.

این دو نفر هم قبل از انقلاب با هم اشنا و دوست بودند. تحصیلات من هم در آمریکا به گونه ای بود که می توانستم سمت های حساسی همچون وزارت را بر عهده بگیرم.

من در کابینه دوم به وزارت رسیدم و همانطور هم که می‌دانید دولت دوم عمر بسیار کوتاهی در حد 35-36 روز بیشتر نداشت. یعنی آقای رجایی دوم مرداد سال 60 به عنوان ریاست جمهور انتخاب شدند و 11 مرداد هم مراسم تحلیف و تنفیذ برگزار شد و ایشان هم 8 شهریور در انفجار دفتر نخست وزیری به شهادت رسیدند.

*شما روز انفجار هم در نخست وزیری حضور داشتید؟

من روزی که انفجار رخ داد در کنار آقای رجایی نبودم. ایشان در جلسه شورای امنیت ملی آن زمان بودند که انفجار حوالی ساعت 14.45 رخ داد.

آقای هاشمی که آن زمان رئیس مجلس بودند به من دستور دادند که پیگیر ماجرا باشم و ببینم چه اتفاقی برای آقایان رجایی و باهنر رخ داده است. ما به بیمارستان های مختلف رفتیم و سرانجام آن شب مشخص شد که یقینا آقایان رجایی و باهنر به شهادت رسیده اند. جنازه ها هم انقدر سوخته بود که قابل تشخیص نبود. آقای باهنر قد بلندتری از آقای رجایی داشت اما انقدر جنازه ها سوخته بود و مچاله شده بود که قابل تشخیص نبود کدامیک جنازه شهید رجایی است و کدامیک جنازه شهید باهنر است.شهید رجایی یک دندان طلایی داشتند که از روی آن دندان طلا مشخص شد که این جنازه شهید رجایی است.

*عامل انفجار ظاهرا مسعود کشمیری بوده است.شما با کشمیری آشنایی داشتید؟

من کشمیری را دیده بودم. فردی بود که به ظاهر متدین خودش را نشان می داد و کمتر گمانی می‌شد که او نفوذی باشد. روزی که انفجار رخ داد و با علایمی که بدست آمده بود مشخص شد که کشمیری عامل انفجار بوده است. تا دو سه روز خیلی مشخص نبود که او این کار را کرده است یا نه برای همین جنازه ای درست شد که گفتند مثلا این جنازه کشمیری است و او شهید شده است! خدا رحمت کند آقای مرتضایی فر را ایشان هم راه افتاده بود و شعار می داد خداحافظ رجایی خداحافظ باهنر خداحافظ کشمیری!!! یا شعار داده می شد آمریکا در چه فکریه؟ ایران پر از کشمیریه!

بعد مشخص شد همین کشمیری بمب را گذاشته است و فرار کرده و رفته است. آن روزها کشور هم واقعا وضعیت خاصی داشت. هر روز ترورهایی در این طرف و آن طرف صورت می گرفت و واقعا اوضاع بحرانی بود.

بلافاصله شورایی تشکیل شد و آقای مهدوی کنی به عنوان نخست وزیر منصوب شدند و تا حدود 1 ماه و چند روز هم این دولت ادامه حیات داد تا اینکه مقام معظم رهبری به عنوان رئیس جمهور برگزیده شدند و دولت سوم انقلاب اسلامی تشکیل شد.

*به نظر شما چرا کشمیری توانست تا بدین حد در نخست وزیری نفوذ کند؟

ببینید آن زمان خیلی گزینش ها درست و اصولی نبود و افراد می توانستند به سادگی در هر کجا که می خواهند نفوذ کنند.من به خاطرم هست که مثلا درحزب جمهوری اسلامی هم همین اتفاق رخ داد و کلاهی نفوذ کرده بود در حزب.

در برگه گزینش سوالی وجود داشت که شما مقلد چه کسی هستید و کلاهی هم صریحا نوشته بود من از کسی تقلید نمی کنم! و یا کلاهی اصلا از خودش عکسی نداده بود در پرونده و بعدا هم که عکسی از او منتشر شد مربوط به پرونده دانشجویی او در دانشگاه علم و صنعت بوده است.

کسی هم نرفته بود تا آن زمان پرونده گزینش او را بررسی کند و تازه بعد از این جریانات به پرونده او مراجعه شد و مشخص شد او از اول با قصد نفوذ وارد شده بود و برای همین هم سعی کرده بود از خود ردی به جا نگذارد.واقعا در پرونده کلاهی هیچ چیز خاصی در مورد او نبود و به سادگی داخل حزب رفته بود و کسی هم تحقیق نکرده بود که این آدم اصلا چه کسی است!

در مورد کشمیری هم این دقت ها نشده بود و بر اساس معرفی و شناخت افراد او را آورده بودند داخل نخست وزیری. همان روزها هم عده ای برای همین معرفی کشمیری دستگیر شدند و بازجویی پس دادند اما سرانجام پرونده به جای مشخصی نرسید و الان هم که 33 سال از آن روزها می گذرد پرونده انفجار نخست وزیری به نتیجه مشخصی نرسیده است.

*یعنی انقدر در کشور ولنگاری وجود داشته است که فردی به سادگی می توانست به دبیری شورای امنیت ملی برسد که سمت بسیار مهمی هم بوده است و بعد رئیس جمهور و نخست وزیر را ترور کند و از کشور فرار کند؟

نه البته من قبول دارم که دست های پنهانی در کار بوده است ولی واقعا گزینش ها در آن زمان گزینش درست و حسابی هم نبوده است دیگر! ما آن روزها خیلی نفوذی ها داشتیم که بعدها دستشان رو شد و حالا کشمیری یکی از مشهورترین آنها بود که توانست لطمه جدی هم به نظام وارد کند!

مصاحبه با مرد مشهور حزب توده ایران

پنجشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۳۹ ق.ظ


محمد علی عمویی را تقریبا همه افرادی که با تاریخ معاصر ایران آشنایی دارند می شناسند.یا سابقه ترین زندانی سیاسی معاصر ایران که از اعضای اولیه حزب توده بوده است و عضو شاخص سازمان افسران حزب توده به شمار می رفته است و با حزب توده ایران زندگی خود را سپری کرده است و اکنون در حوالی 90 سالگی روزگار می گذارند.


بعد از مدت ها فرصتی شد تا با محمد علی عمویی مصاحبه ای حدود 90 دقیقه ای انجام دهم و سوالاتی پیرامون کودتای نوژه و نقش حزب توده در خنثی سازی این کودتا و انفجار 7 تیر و 8 شهریور 1360 و همچنین سقوط هواپیمای 505 ارتش در 7 مهر ماه 1360 را از وی بپرسم و نظر حزب توده و شوروی در مورد این وقایع را جویا شوم.


از نقش های مشکوک افرادی همانند بهزاد نبوی و سعید حجاریان و سازمان مجاهدین انقلاب در جمهوری اسلامی به صراحت سخن گفت و بعد به اعضای سابق حزب توده که بعدترها از این حزب جدا شدند پرداخت.به سازمان نوید اشاره کرد و به سخنان کیانوری در مورد برخی از حوادث اشاره ای کرد و به رابطه و پیغام بردنهایش به جماران و برای امام (ره) هم اشاراتی داشت.


امیدوارم که بتوانیم به خوبی از سخنانش در مستند پرواز 505 و مستند حزب جمهوری اسلامی استفاده کنیم.عمویی با آنکه توده ای بود اما تحلیل های خاص خود از نگاه خودش را هم داشته و دارد و شنیدن آنها هم خالی از لطف نیست.


آخر مصاحبه به شوخی هم گفت شاید این مصاحبه ، آخرین مصاحبه من باشد.البته امیدوارم همچنان بتواند زندگی کند و در کنار خانواده اش زندگی آرامی را سپری کند.